« زال ِزَر» یا « زرتـُشت » ، « سیـمـرغ » یا « اهورامزدا»

زال زر و مـا
مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ایرانست.

« زال ِزَر» یا « زرتـُشت »
« سیـمـرغ » یا « اهورامزدا»
« مـِهــروخـردِ بـاهـم جـُفـت »
یا
« جنگ ابدی، وکین توزی بی حد »

منوچهر جمالی

VIEW THIS ARTICLE AS WORD.DOC — VIEW THIS ARTICLE AS PDF

در انجیل متی ، میآید که درهنگام به دارزدن عیسی ، مردم به او میگفتند که: « اگرپسر خدا هستی ، ازصلیب فرود بیا » و نزدیک به آخرین لحظات زندگی اش، عیسی برفرازصلیب ، گفت که : « الهی الهی ، مراچرا تـرک کردی ؟ مرا چرا واگذاردی ؟ » . زندگی « زال زر » ، دربُرهه دراز ِ پیری اش ، روند « مداوم به صلیب کشیده شدن پسرخدا وانبازخدا » درفرهنگ ایران بوده است . داستان زندگی زال زر درپایان ، نه تنها داستان به صلیب کشیدن روز به روز ِ پسر خدا و انباز ِ خدا، بلکه داستان به صلیب کشیدن خودِ خدا ، خود سیمرغ بوده است . این داستان ، داستان به صلیب کشیدن سیمرغ ، به دست ِ اهورامزدا ، یا به دست خدای نور، درهـرانـسـانی است . هرخدای نوری ، سیمرغ را درهرانسانی ، به صلیب میکشد . این سرنوشت هزاره ها تاریخ بشریت است .
ولی « آنچه به صلیب زده میشود » ، به گونه ای دیگر، وبه صورتی دیگر، ازنـو ، زنـده میشود . صلیب ، آمیزش تـار، با پـود است . سیمرغ درداستان رستم واسفندیار، برای بدرود کردن ، زال را درآغوش میگیرد ، و با زال ، « تارو پود » میشود .
تن زال را مرغ (= سیمرغ ) پدرود کرد
ازو (= زال ) تار و، ازخویشتن (= سیمرغ ) پود کرد
به صلیب کشیدن ، یا « تاروپودشدن خدا با انسان » ، جشن آفرینندگی ازنو است . درجشن ، همه با هم، تارو پود میشوند . « به هم بافته شدن خدا و انسان»، به هم بافته شدن پایان با آغاز، جشن نو آفرینیست . اساسا واژه صلیب ، که معرب « چـلـیـپـا » است ، به معنای « به زهدان برگشتن وازنو زاده شدن » است . در تبری ، « چـل کینی » ، زائیدن پیاپی ، و درکردی چیل وچیله ، به معنای بچه و فرزند و جوجه ، ودرشوشتری ، چل چوز، به اندام تناسلی زن میگویند . چیل ، همان « جیل » است که به معنای « نی » است( شوشتری ) ، وصلیب که « چلی+ پا » باشد، به معنای « نای + پا » است ، که « زهدان زاینده » میباشد ، چنانچه درواژه نامه بهدینان « وج پا » به معنای زهدان است . « وایو پا » دراوستا ، عروسی کردنست . به صلیب زدن ، به معنای تخمیست که درون زهدان قرارمیگیرد تا ازنو زنده بشود .
بدینسان فرهنگ ایران ، با چهره زال ، مسئله بی نظیری از زندگی انسان را طرح میکند . خدائی که درون هرانسان ، وانباز هرانسان و آمیخته با هرانسانی است ، چگونه وچرا درهر روزی ، به صلیب کشیده میشود ؟ چرا انسان ، به خدای نهفته درخودش ، کین میورزد ؟ و چگونه وچرا ، انسانی که خدایش را ، هر روز در خود، به صلیب میکشد ، وبه خدایش که جفت اوست ، کین میورزد و نفرت ازاو دارد، زند گی میکند ؟ آیا انسان برای زیستن ،همانسان که نیاز به نان وآب دارد ، همانسان ، نیازبه شکنجه دادن و آزردن و به صلیب کشیدن خدا در خود دارد ؟ چرا انسان نمیخواهد دراندیشه و روانش ، از این « شکنجه دهی خدا یا جفتش » ، آگاهی داشته باشد ؟
داستان « زال زر» یا « دستـان زنـد » ، مسئله بنیادی هرانسانی ، « انسان شدگی خدا » و « درقفس اندازی خدا ی خود» و « صلیب زنی خدا ی خود » درهرروزیست . شیره فرهنگ ایران ، روند زندگی زال زر، درتمامیتش هست . به همین علت ، ما بیشتر، فقط با « نیمی از زندگی زال زر» آشنا هستیم ، و به نیمه دوم زندگی زال زر، نگاهی نمیاندازیم وحتا به آن پشت میکنیم . ولی ازآن غافلیم که ، « آنچه به صلیب زده میشود » ، به گونه ای دیگر، وبه صورتی دیگر، ازنو ، زنده میشود. این سیمرغ یا خداست که به زال ، نام خود راکه « زنــد » باشد ، میدهد .
« زنـد » ، آتش زنه و آتش فروز است . « آتش فروز » ، یا آذر فروز، معنای « نو آفرین » و « نو آورو مبدع » داشته است . همچنین « دست » ، نام سیمرغست . اهل فارس بنا به قول ابوریحان بیرونی ، بدین علت سه آغاز هفته را بجای « دی » ، « دست » مینامیدند . سیمرغ ، دستان زند ، دستهای آتش فروز، دستهای نی نواز بود که با سرودش جهان را ازنو میآفرید . درفرهنگ ایران ، بهمن و سیمرغ ( = عنقا ) ، لقب « آذرفروز » ، یا « کواد » را داشتند ، که همان « قباد= غباد» باشد . آنها اصل آذرفروزی ، اصل نوآفرینی درهرانسانی ودرهرجانی بود ند . آنها « اصل پیروزی درشکست » بودند . آنها تخمی بودند که درفرو افتادن ، بُن ِ از نو آفرینی وبالندگی وفرازنده میشدند .
برپایه همین اندیشه است که مسیحیت ، نشان « صلیب = چلیپا » را، به کردار« گوهر زندگی عیسی » ، برگزیده است ، چون بیان « پایانیست ، که بُن پیدایش و آفرینش نوین ، هست » . مسیحیت ، زندگی عیسی را ازپایانش میفهمد ، چون پایانش ، درست ، بُنی است که تخمیست ، که کاشته میشود ، تا رستاخیز بیابد . درد پایان شکست ، جشن ِ آغاز ِ آفرینش نوین است .
شخصیت هائی درهرجامعه ای هستند که ، هراندیشه یا گفته یا کردارشان ، ویژگی ِ« بُـنی = بنیادی = بُن دادی = بُندهشی » دارد . هر اندیشه یا گفته یا کرده اشان ، پیوند یابی « درد ورنج » با « جشن زایش » است . هر اندیشه یا گفته یا کرده بـزرگـی ، درتنگنای زمان خود، زندانی نمیشود ، چون ، « درخودش ، پایان را با آغاز، پیوند میدهد » . درهراندیشه ای ازآنها ، انسان ، تجربه « بُن ، آغازنوآفرینی » را میکند .
مفهوم « فتح و غلبه و موفقیت ما » ، که سراسر گستره ِ روان و ذهن مارا تسخیر کرده است ، همیشه « پایان » را « اوج و کمال » میداند . کسی ، غالب است که در پایان ، می بـَرَد و دشمن را فرو میشکند و خـُرد ونابود میکند . ازاین رو نیزهست که زندگی « زال زر » را درتمامیتش ، تاکنون ، درتفکرات اخلاقی و دینی و اجتماعی وهنری ایران ، نه طرح کرده ایم ، ونه تاکنون شناخته ایم .
فردوسی ، برغم آنکه داستان زال زر را در بخش نخستینش ، جاودان ساخته است ، ولی از سرودن پایانه زندگی زال زر، دست کشیده است، و آنرا بسیارکوتاه ساخته ، وازآن زود گذشته است ؟ چرا ؟ چون این بخش اززندگی زال زر است که نه تنها برای فردوسی ، بلکه برای همه ایرانیان ، ایجاد دردسر و اشکال میکند . دراین بخش است که زال ، گرفتار عذابهائی ، به مراتب دردناکتر از صلیب زده شدن عیسی میشود ، ولی درمیان این سوختن ، هیچگاه « پری را که سیمرغ به او درفرود آمدن به گیتی داده است » آتش نمیزند ! ما فراموش میکنیم که زال ، هیچگاه ، پری را که سیمرغ به او داده بود ، در یاری خواستن از سیمرغ ، برای « شخص خودش » ، بکار نبرده است . او یکبار، این پر را برای یاری خواستن ازسیمرغ ، در زاده شدن رستم از رودابه میافروزد ، و بار دیگر برای یاری خواستن ازسیمرغ برای رسـتـم، درجنگ او با اسفندیار، میافروزد .
همانسان که روحانیون ومتفکران ِ مسیحی ، ازعهده تفسیر قانع کننده ای از جمله « الهی الهی ، مراچرا ترک کردی » عیسی برفراز صلیب ، برنیامده اند ، ما ، ازعهده درک این بخش از زندگی او، در پیوند با بخش نخستینش، برنیامده ایم . علت این ناتوانی ، ازجمله ، فراموش کردن « اندیشه بنیادی درفرهنگ سیمرغی » ، دراثر ِ آمدن الهیات زرتشتی ، و سپس چیره شدن حکمت قرآنی براندیشه و روان ما میباشد که بررسی خواهد شد . آنچه از دید گاه ما و ادیان نوری و جهان بینی های متداول در فلسفه ، « شـطـحیparadox » و نا سازگاربا هم است ، درست ، شیوه اندیشگی فرهنگ اصیل ایران از زندگی انسان درگیتی ، و ازتصویر خدائیست که درهرانسانی ، گوشت و پوست ومو واستخوان و پیه میشود .
به همین علت نیز باید فردوسی ، این بخش را به کنار نهاده باشد . ایرانشاه بن ابی الخیر، که سپس این بخش از زندگی زال را در بهمن نامه ، سروده است ، هیچگاه آنرا با بخش نخست از زندگیش پیوند نمیدهد ، و درباره « پرسیمرغ نزد زال » خاموش میماند . فردوسی که درست داستان پرسیمرغ را در نبرد رستم واسفندیارآورده است ، نمیتوانسته است ، داستانی را بسراید ، که زال زر ، دراوج عذاب ، بی یاری سیمرغ بماند . همه دراین بخش دوم ، ازخود میپرسند ، چرا که زال زر، در این ورطه های سهمگین و دهشتناک زندگیش ، پر سیمرغ را آتش نمیزند و سیمرغ را به یاری نمیخواند ؟
زال زر ، در حریق جانسوز و خانمان سوز و عالم سوز وتاریخ سوز ِ تعصب و کین توزی ِ بی حدوحصری که « اهورامزدا ی زرتشت » آورده ، مـیگــُدازد ، و در قعر حقارت ، پایمال میشود ، ولی همه این دردها را ، که فوق توان تحمل هر انسانیست ، تاب میآورد .
درحریق کین توزی بیحد « اهورامزدای زرتشت، خدای نور » ، بیش از چهل سال میسوزد ، ولی هرگز، سیمرغ را بیاری خود نمیخواند ؟ چرا سیمرغی که به او گفته بود ، مهربه تو، دلم را ازهم میگسلد ، خودش ، یادی از زال نمیکند، و به غمزدائی زال نمیآید ، و مانند روزی که پدرش اورا درکودکی ، درسنگلاخ مطرودیت انداخته بود ، برنمیگیرد ، و به آشیانه گزند ناپذیر خودش نمی برد ؟
ابا خویشتن بر، یکی پرّ ِ من همی باش در سایه فرّ من
گرت هیچ سختی بروی آورند
زنیک و زبد ، گفت وگوی آورند
برآتش فکن یکی پرّ من ببینی هم اندر زمان ، فرّ من
که در زیر پرّ ت ، بپرورده ام
ابا بچگانم بپرورده ام
همانگه بیایم ، چو ابر سیاه
بی آزارت آرم ، برین جایگاه
فرامش مکن ، مهر دایه زدل
که دردل مرا ، مهر تو ، دلگسل
درست فهم « شخصیت زال » ، یا فهم « تصویر انسان، بطورکلی درفرهنگ ایران » ، درپیوند دادن این دو بخش متضاد در زندگی زال باهم، ممکنست.

زال زر ، مثل ِاعلا ی ِ « انسان شدگی خدا» هست
هرانسانی، « آبستن به خدا» هست
« میان خدا وانسان، واسطه ای نیست »
« خـرد» درایران ، جـُفت وهمزاد ِ « مِهـر»است

فرهنگ ایران ، استوار بر « بیواسطه بودن حقیقت ، بیواسطه بودن خدا » میباشد. فرهنگ ایران ، حقیقت و خدا را ، « بُن ِ انسان = بُن ِ جان » میدانست . حقیقت ویا خدا ، « تخم» شمرده میشدند . ازاینرو انسان ، که « مردم= مر+ تخم » نامیده میشود « تخمی درون تخم » ، « دانه ای درون دانه » ، یا « جانی درون جان » ، یا به اصطلاح آن زمان ، « مینوئی درون مینو» ، دو جانه (= دو گیان ) ، یا اصل آبستنی بود. این مینوی ِمینو ، این تخم ِ درون تخم ، بهمن ، یا هخامن، یا ارکمن ( ارکه ) ، یا اندیمن ، نامیده میشد .
بُن آفریننده ، درخود ِ هستی انسان ، یا در هرجانی بود . انسان به سخنی دیگر ، به خدا ، آبستن بود . این تصویراز خدا وانسان ، یا از « بُن آفریننده هستی درهر چه هست » ، مفاهیم دیگری از « آغاز وپایان » درخود ، پوشیده داشت . دراین اندیشه ، هیچ چیزی ، از جائی ، آغاز نمیشود ، که آن آغاز را ، بلافاصله پشت سر بگذارد . بلکه درهمه جا ، آن آغاز، آن حقیقت ، آن خدا ، آن اصل زاینده ، « حاضر» است . این« حضور» ، حضور ِ تشبیهی وکنایه ای و استعاره ای و تمثیلی نیست ، بلکه این حضور، حضور ِ سرشتی وگوهری ، یا زهشی و انبثاقیست . حضورآب درژرف چشمه یا کاریزی است که از روزنه های سنگها وخاکها ، میزهد و میجهد . همیشه در هرنقطه ای ، درهر « آنـی » ، در هر « بـُرهه ای اززمان » ، در هرنسلی ، درهردوره ای ، درهرانسانی ، … « آغاز و انجام » ، « خدا و انسان » ، « آفریننده و آفریده » ، « روشنی و تاریکی » ، با هـمند و جـُفـت به هم چسبیده و باهم آمیخته اند . این « جفت بودن » ، نامهای گوناگون داشت . ازجمله « جـم » ، که دراین فرهنگ، بُن انسانها شمرده میشده است، و همان نقش آدم توراتی ، و کیومرث زرتشتی را بازی میکرده است ،« جـم یا یـیـمـا » خوانده میشد، که امروزه به « هــمــزاد » ترجمه میگردد . ولی « همزاد» برای آنها ، « دوقلوی به هم چسبیده ، و ازهم جداناپذیر، و باهم آمیخته ، وهمسرشت » بود ، نه « دوقلوی ازهم جدا وبریده ، ودرسرشت ، متضاد باهم » .
« همزاد » دراین فرهنگ ، معنای « عشق یا مهر » را داشت . « آبستن بودن انسان به خدا یا بـُن » هم ، « ییما » ، یا « جفت ازهم نابریدنی » شمرده میشد . به عبارت دیگر ، روند تبدیل تاریکی به روشنائی ، و روند روشنائی به تاریکی ، به هم پیوسته اند . آغاز، روند خروج روشنی ازتاریکی است . این اندیشه ، به کلی درتضاد با آموزه زرتشت ، ودرتضاد با سایر ادیان نوری و اغلب ِ مکاتب فلسفی است .
زرتـُـشـت ، درست محتوای ِ این تصویر « همزاد، یا ییما » را ، صدو هشتاد درجه واژگونه ساخت ، وآن را ، گـرانـیـگـاه آموزه و دین خود ساخت . درگـاتـا ، « همزاد » ، دو نیرو ، دو اندیشه ، دو اصل جدا ازهم ، ودرگوهر، متضاد با هم هستند ، که هرگز نمیتوان آنهارا به هم پیوست ، وباید یکی ازآنها را برگزید .
1- مفهوم « روشنی ِ زرتشت » و
2- مفهوم « آزادی دربرگزیدن زرتشت »
و3- مفهوم « دشـمـنـی ِزرتشت » ،
ازاین تصویر « همزاد ِ آشتی ناپذیر وبُـریده ازهم ، که درگوهروسرشت، بکلی باهم متناقضند » معـین میگردد . این اندیشه ، فرهنگ اصیل ایران را که زال ، پیکریابی آن ، شمرده میشد ، به کلی متزلزل ساخت . این مفاهیم بودند که کل رفتار واندیشه بهمن ، پسراسفندیار ، مبلغ دین زرتشتی را دربرخورد، با خانواده سیمرغیان ( رستم و زال ) مشخص میسازند ، و گسترش و نفوذ این مفاهیم واندیشه ها درفرهنگ و تاریخ ایران ، بزرگترین فاجعه هارا ببار آورد . تصویر« همزاد= جم » که« اصل مهر» نزد « زال زر وخانواده رستم بود ، وبن جهان هستی شمرده میشد ، تبدیل به تصویر ِ « همزاد = جنگ وکین ودشمنی ابدی وبیحد » نزد گشتاسپ و اسفندیار و بهمن ، که گسترنده دین زرتشت بودند ، گردید . این مفهوم روشنی و این مفهوم « آزادی دربرگزیدن » و این مفهوم « دشمنی » بود که زندگی زال را در چهل سال پایان عمرش ، تبدیل به مصلوب شدن روزانه کرد . زالی که فرزند سیمرغ ، و جفت خدای مهربود، درقفس آهنی انداخته شد و سیستان به آتش کشانده شد ، تا فرهنگ سیمرغی ، ریشه کن ساخته شود . حریق تعصب دینی ، نخستین بار، فرهنگ ایران را سوخت وخاکسترساخت .

تضاد ِ « خـدای آذرفـروز» ِ زال زر
که روشنی را از« هرانسانی » مـیـزایـانـد
با
خدای زرتشت، که « روشنی بیکران » است
و به موءمنانش ، روشنی مـیـتـابـد

روشنی و بینش نزد «زال زر» ، زاده ازتاریکی بود ، و با پیدایش ازتاریکی کار داشت . روشنی هرانسانی از هستی خودش میزائید.
و خدا ، فقط « آذرفروز» بود . آذرفروز، هم نام « بهمن » است که درچهره هوشنگ درشاهنامه نمودارشده است وهم نام سیمرغ یا عنقا یا سمندریا هما است . سیمرغ یا هما ، نخستین پیدایش یا روشنی بهمن است . « روشنی » از بهمن که اصل آبستنی است ، زاده میشود . « آذر فروز» ، هم به معنای « ماما و دایه » است و هم به معنای « انگیزنده به آبستنی » است . « آذر» ، همان « آگر= آور» است که دراصل معنای زهدان و رحم و زن را داشته است . « افروختن » که « روشن کردن » باشد ، یکی از نامهای سیمرغ یا ارتا فرورد بوده است . چنانچه سغدیها ، بنا بر ابوریحان ، روز نوزدهم را که روز فروردین یا ارتا فرورد ( سیمرغ ) است ، فـروز میخوانند . ما ما یا دایه ، با زایانیدن کودک ، با بیرون کشیدن بچه با دستهایش ازصنوق زهدان ، که پیدایش کودک باشد ، کودک را ازتاریکی به روشنی میآورد . پیدایش یا آفرینش ، گذراز تاریکی به روشنائیست . پیدایش برق از ابر سیاه ، پیدایش روشنی ازسنگ شمرده میشد . نام ابر دربندهش بخش نهم ، سنگ است . چون ابر ( آب + ور= زهدان آب ) ، زهدان آب وبرق شمرده میشد . هنوز در سجستان به زهدان یا رحم مادر ، « سنگـک= سنگ + اک » ، گفته میشود . کردها با سینه ، سنگ میگویند . ازسوی دیگر، « سنگ » ، معنای امتزاج و اتصال دوکس یا دوچیز باهم را داشته است . درهندوستان به اتصال رودها به همدیگر، سنگام گفته میشود . سنگم و سنگار دربرهان قاطع ، همین معنای اتصال وامتزاج دوکس یا دو چیز را دارد . « سنگ » ، معنای پیکریابی عشق را داشته است . ازاینرو درشاهنامه سام ، « سام سنگی » خوانده میشود . به همین علت ، « سنجر» ، معنای آذرفروزی و جشن داشته است . پیدایش روشنی از سنگ ، زایش کودک از زهدان بود . « دستان زند » هم ، دستهائی هستند که آتش را میافروزند . آتش که همان « تش وتشه » باشد ، هنوز درکردی به معنای « دوک » است ، و دوخ همان نی است که اینهمانی با زهدان دارد . دستان زند ، معنای « به وجود آورنده = آفریننده » داشت و درواقع نام خود سیمرغ بود . واین سمرغست که به زال میگوید که به پدرت بگو ، ازاین پس که تو به گیتی فرود میآئی ترا ، بدین نام بخواند . سیمرغ ، نام و خویشکاری خود را به زال میدهد . به عبارت دیگر، زال زر یا دستان زند ، دراجتماع ، نقش « دایه » را دارد . او « دایه انسانها » میشود . او کودک بینش و روشنی را ، از زهدان وجود هرانسانی ، بیرون میکشد . کودک ، ازخودش ، روشن میشود، به وجود میآید . او ، همال سیمرغ است . درفرهنگ ایران ، مفهوم « پیامبر» ، یا « فرستاده خدا = رسول » ، یا « مظهر» ، تـهـی ازهر معنائی بود . پیامبر ، روشنی را ازفوق ، ازآسمان ، ازاصل منحصر به فرد روشنی ، از « روشنی بیکران » ، به زمینیان ، انتقال میدهد و آنها را با روشنائی ازفراز، روشن میکند . روشنی بدانها تابیده میشود . ولی درفرهنگ ایران، روشنی و بینش و « به وجود آمدن » ، زایشی ازخود انسانست . انسانها ، دراجتماع ، نیاز به « دایه » دارند ، نه پیامبر . وزال زر، نخستین دایه در ایران میباشد . او روشنی و بینش را ، از هرانسانی میزایانید . آنچه را سده ها بعد ، سقراط دریونان کرد ، زال ، زمانها پیشتر، درایران میکرد . ازاین رو نیز ، عرفای ایران ، میکوشیدند ، نقش « دایه » را دراجتماع داشته باشند. اصطلاحات « دی » ، « دای = تای = تی = تائو » ، « دایتی » و « دیوdva = تئو theo= dieu» بیان سه نقش 1- مادری 2- مامائی یا قابلگی 3- شیردهندگی ( پروردگار) بود . خدا ، « هو+ دای » ، « دایهِ بـِـه » بود . مردمان با چنین فرهنگی ، دنبال پیامبر نمیرفتند و ادعای پیامبری و رسالت و مظهریت ، نفی اصالت هرانسانی شمرده میشد . مردمان ، خواستار ِ « دایه » بودند ، تا روشنائی را ازخود آنها بزایاند . تفکر فلسفی درست با همین « دایه بودن » آغازشد . اغلب مکاتب فلسفی ، پشت به خویشکاری اصلی فلسفه ، که دایگی است ، کردند . آنها با ساختن و پرداختن دستگاههای فلسفی ، نقشهای آموزنده و آموزگار ، همانند پیامبران را بازی میکنند ، و « عـقـل » را بجای « خـدا » ، سرچشمه روشنی میسازند . آنها نه پیامبرهستند ونه فیلسوف . این فساد و انحطا ط بنیادی ِ تفکرفلسفیست ، که دست از زایاندن روشنی ازخود انسانها میکشد ، و مشغول ساختن « روشنیهای بیکران » در دستگاه فکری خود میگردد . شناخت زرتشت ، به کردار پیامبر اهورامزدا ، به معنای « نابود ساختن بهمن و سیمرغ دربُن هرانسانی » بود و هست . به صلیب کشیدن سیمرغ درهرانسانی ، باهمین کار، آغاز میشود .
چنگ واژگونه زدن ، یا « ضد فرهنگ را ، درپوشه ِ فرهنگ نمودن » ، با « میترا گرائی » در ایران پدیدارشد .
میترا گرائی ، روند پیدایش ِ بینش و روشنی را ، با تصویری که امکانش درمیان مردم ،شناخته شده بود ، مسخ و تحریف کرد . میترا گرائی ، همان تصویر زایش روشنی را گرفت وبا یک ضربه تردستانه ، مسخ کرد. این کار، درمیان همه ادیان ومکاتب فلسفی و ایدئولوژکی ، کاری متداول است . همه « جنبش های راستین » ، این چنگ واژگونه را میزنند ، و آنرا کاری مقدس میشمارند . میتراگرائی ، از تصویر زایش رستم ، درشکافتن پهلوی رودابه با تیغ ، بهره برد ، و پدیده روشنی را با تیغ ( خنجرو شمشیرو دندان درنده ) و گافتن زهدان ( = سنگ ) پیوند داد .
بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینا دل وپرفسون
نخستین به می، ماه را مست کن زدل، بیم واندیشه راپست کن
تو بنگرکه بینا دل افسون کند زصندوق تا شیر بیرون کند
بگافد تهیگاه سروسهی نباشد مرو را زدرد آگهی
وزو بچه شیر بیرون کشد همه پهلوی ماه، درخون کشد
وزآن پس بدوز آنکجا کردچاک زدل دورکن ترس واندوه وباک
خود میتراس ، با شکافتن و ترکانیدن و شکستن و چاک دادن ( چاک = چک = شق ، انشقاق ) سنگ ، با آتش فروز ( مشعله ) دریکدست ، و با تیغ فلزی برّنده دردست دیگر، زاده میشود . مفهوم « روشنی » ، با ویژگیهای 1- تیغ برنده ، 2- آتش سوزنده ، و 3- شکستن و انشقاق و پاره کردن ، اینهمانی یافت . با یک ضربه ، شکافتن یک چیزی ، روشن کردن آن شد . ما با عقل خود ، پدیده ها و تجربه های انسانی ، وحتا درپایان ، خود انسان را ، ازهم میشکافیم و چاک میزنیم ( چاک = چاقو= شق وانشقاق ) ، و ازهم ، پاره پاره ( تجزیه ) میکنیم ، تا بدینسان آنهارا روشن کنیم. ازهم پاره کردن ، بریدن ، کَُشتن ، هم لطیف و هم مقدس ساخته میشود . برای روشن شدن و روشن ساختن ، ما حق به بریدن وپاره کردن و کشتن و سختدلی داریم. هنگامی خدا که میترا باشد ، با ازهم گسستن وشکافتن و شکستن و پاره کردن ، با تیغ نور و آتش گدارنده زائیده میشود ، چنین « روشنائی » ، مقدس و متعالی و الهی ساخته میشود . امروزه با چنین پدیده « روشنائی برنده و ازهم شکافنده » درهمه گستره ها کار داریم . عقل ، این تقدس را از ادیان نوری ، به خود انتقال داده است.
ودرست این مفهوم « روشنائی میترائی » ، در پدیده « همزادِ زرتشت » که گرانیگاه آموزه دینی اوست ، ریشه کرده ، گستره معانی آن را معین ساخته است .
با آنکه زرتشت ، برضد قربانی خونی میترائیان بود ، ولی اندیشه « بریدگی پیوند ناپذیر همزاد ، و تضاد مطلق آندو باهم »، پیآیند مستقیم مفهوم میترائیان از« پیدایش روشنی » هست . مقدس کردن قربانی خونی ( وبالاخره کشتارو جهاد و شکنجه گری ) ، درهمه ادیان نوری ، با اندیشه « فرقان حق ازباطل » ، و« خوبی از بدی » ، که بلافاصله به بریدن « خوبان از بد ان » ، یا « انشقاق موءمنان ازبی ایمانان » میکشد ، به هم پیوسته اند . قربانی خونی میترائیان ، پیوند تنگاتنگ با « تیغ روشنائی » داشت ، که از « خورشید » به او داده میشد ، واین دو پدیده ازهم جدا ناپذیرند . تیغ روشنی ، احساس قساوت در بریدن و کشتن را ، هم متعالی وهم لطیف میسازد . « خورشید» ازاین پس ، زاده شده از ماه نیست ، بلکه ، روشنائیست که ازتاریکی زاده نمیشود . خورشید ، دیگر خورشید خانم نیست ، بلکه « نر» ، ساخته شده ، و همگوهر شمشیر( خنجر) بـُرّنده، و« شیر درنده» شده است.
آنکه خوب را ازبد، با « تیغ روشنش » ، که « معیارخوب وبدش» باشد ، که همان آموزه پیامبرش هست ، « قساوت و کین ورزی وپرخاشگری وخونخواری وپشت پا زدن به همه آداب مردمی » را به شکل « جـشـن و اوج تـعـالی اخلاقـی » ، درمی یابد . این مفهوم که بنام « آزادی انسان درگزینش » ستوده میشود ، درست ، پدیده « کـیـن ورزی و دشمنی » را در گستره سیاست و زندگانی اجتماعی ، بیحد وحصر، ومطلق میسازد . این مفهوم زرتـشـت ، « دشـمـن » را ، تبدیل به « اهـریـمـن » میکند، و این جنبشی کاملا برضد فرهنگ اصیل ایران بود ، که درچهره « دستان زند » برترین درخشش خودرا می یافت . سیمرغ در زال ، بنام اهریمن ، به صلیب کشیده میشود ، ولی ، زال دربرترین دشمن سیمرغ که بهمن است ، انسانی می بیند که میتوان « سیمرغ نهفته در درونش را ، به رغم کین توزی بی حد و اندازه اش » برافروخت .

زال زر ، مثال اعلی
« نـمـونه ِ خـدائـی که انسان میشـود »
رویاروی ِ « زرتشت ِ پیامبر »
زرتشت ، آورندهِ روشنائی ازاهورامزدا
زال زر، زایاننده روشنائی ازهرانسانی

در شخصیت ِ بهمن ، پسر اسفندیار، اندیشه های زرتشت ، شفاف ترین شکل برجسته خود را می یابد . هر اندیشه انتزاعی وکلی درباره « ارزش » ، هنگامی که « دربستر ِ زمان ، و درافراد ، چهره خود را یافت » ، آنگاهست که معنای حقیقی نهفته در خود را میدهد . بهمن ، در صلیب کشیدن فرامرز، پسر رستم ، و در« به قفس آهنین انداختن زال ، که پیکریابی ارزشهای مردمی ِ بنیادین حکومت واجتماع درفرهنگ ایرانست » ، آموزه زرتشت و اهورا مزدا را ، با کین ورزی بیحد وحصر، میگسترد ، و بدینسان ، آنچه را در آموزه زرتشت ، در کلیات انتزاعی وزیبا ، پوشیده بود ، نموداروفاش میسازد .
دربهمن پسر اسفندیار، که الهیات زرتشتی اورا ، اینهمانی با « بهمن = خرد و مهر ِ بنیادی کیهانی » میدهد ، ناگهان ، آموزه زرتشت ، محتویات نهفته اش را فاش و آشکارمیسازد .
شناخت ژرف شاهنامه و بهمن نامه و گرشاسپ نامه و ویس و رامین ، و بالاخره فرهنگ اصیل ایران بطورکلی ، در درک شیوه رویاروئی « اهورامزدا » با « سیمرغ »، یا در شیوه برخورد « اسفندیارو گشتاسپ ، با رستم » ، ممکن میشود ، و این رویاروئی اهوره مزدا با سیمرغ ، در برخورد « بهمن ، با زال و تباررستم » ، برجسته ترین و چشمگیرترین چهره خود را می یابد . واین رویاروئیهاست که گزینش میان « زال زر » یا « زرتشت» ، گزینش سیمرغ و یا اهورامزدا را مسئله بنیادین فرهنگ ایران میسازد . درهمین رویاروئی ، سنجه بنیادین، برای گزینش ارزشها درفرهنگ ایران ، برای همیشه ، معین میگردد . این رویاروئی ، بررسی « یک رویداد گذشته وفراموش شدنی » نیست ، بلکه بُن مایه شیوه گزینش در ارزشها ، در فرهنگ ایران در افق آینده است .
این گزینش ، تنها گزینش میان دو تصویر گوناگون ، ازدو خدا نیست ، بلکه مسئله گزینش میان دو تصویر ازانسان ، و دو تصویر از ساختاراجتماع و حکومت است ، که در تفاوت شخصیت زال، از« شخصیت های زرتشت وگشتاسپ و اسفندیارو بهمن » ، برجسته و چشمگیر میگردد .
زال زر ، مثل اعلا ی ِ « انسان شدگی خدا» هست . خدای او که بنامهای گوناگون نامیده میشود ( ارتا ، یا سیمرغ ، یا گلچهره، یا صنم ، یا بُت … ) انسان میشود ، گیتی میشود ، و گنج نهفته ، ویا بُن هستی هرانسانی ، و« جان ِ هر جانی » میگردد . خدای او خدای آمیزشی است . خدائیست که درگوهرش « گشتن = وشتن = تحول یابی ورقص » است . آفریدن برای او ، تحول یافتن ِ خودش ، مستقیما به آفریده اش هست . این خدا :
هم 1- دایه ، به معنای زایاننده و مامای هرکودکیست
هم 2- شیردهنده و پرورنده هرانسانیست .ازشیری که خون دل وجانش هست ، همه را پرورش میدهد، و همسرشت خود میسازد
هم 3- جفت و انباز ِ هرانسانی همیشه میماند .
داستان زال و بـُردنش به آشیانه سیمرغ ، فقط بیان یک حقیقت کلی ، دریک مثال اعلی ( دریک پارادیگم ، نمونه بسیارشفاف ) است.
درحالیکه زرتشت ، نقش پیامبری ازاهورامزدا یا ازخدایش را بازی میکند ، و هیچیک ازاین پیوندهای زال زر را ، با خدایش اهورامزدا ندارد . حتا رابطه « همپرسی زرتشت با اهورامزدا » ، به معنای « یک دیدار » کاسته میگردد . اوفقط به لقاء اهورامزدا میرسد ، ولی هیچگاه پیوند گوهری و سرشتی با اهورامزدا پیدا نمیکند ودرهمخانه اهورامزدا نمیگردد .
وارونه رابطه زرتشت با اهورامزدا ، زال زر ، مثل ِاعلای انسان شدگی ارتا ( = سیمرغ ) هست . به عبارت دیگر، خدای او درهمه انسانها ، تن و پیکر به خود میگیرد . پدیده « مثل اعلا»، بکلی با پدیده « برگزیدگی پیامبران » تفاوت دارد . درمثل اعلی بودن این اندیشه عبارت بندی میگردد ، که دریک انسانست که فروزه های خدا درانسان ، بطور آشکار، برجسته ترو نمایانتر و چشمگیرتراست ، ولی این خدا ( ارتا ) درهرانسانی هست . خدا یا سیمرغ ، که اصل روشنی و بینش درهرانسانی هست ، روشنائی وبینشی است که میتواند ازهرانسانی ، زاده شود . پهلوان هم درایران ، چنین پدیده ای بود . درحالیکه زرتشت ، تنها برگزیده ایست ، که بینش و روشنائی اهورا مزدا را ، برای سایر انسانها، که ازاین برگزیدگی، محرومند ، آورده است .
داستانهائی که از زندگی زرتشت درشکل اسطوره ها مانده اند ، دربرابر داستانهائی که درشاهنامه و بهمن نامه از زال مانده اند ، بسیار ناچیزند . زرتشت در داستانهائی که با پیچیدگیهای زندگی انسان و اجتماع سروکار داشته باشند ، پیش نمیآید .
داستانهای زندگی زال ، دربخش یکم ، پیکریابی « پیوند مستقیم انسان با خدا » است .
1- خدا ، مامای اوست ( دایه ای که در داستان سام پیش میآید ، همانند هدهد در داستان عطاراست که درواقع نماد سیمرغ درشکل تخم و دانه هست )
2- سیمرغ یا خدا ، کودک خرد را که ناتوان و ضعیف و بیچاره است ، و جامعه و پدرومادر، به خود، حق مالکیت و تعیین سرنوشت اورا میدهند ، ازفراز سنگ، برمیگیرد ، و به آشیانه اس میبرد ، که « فرازکوه البرزاست ، آنجا که با خوشه پروین ، اقتران دارد( زهدان آفرینندگی کل جهان هستی ) . واورا با شیری که افشره جان خودش هست، می پروراند . این سرنوشت هرانسانی در زاده شدن هست .
3- درپایان ، انسان ، جفت و یار و انبازوهمال ِ سیمرغ میشود .
4- و به کردار « انبازو همال ویار وجفت سیمرغ » ، به زمین باز میگردد . با انسان ، ازاین پس ، باید به کردار فرزند و جفت سیمرغ،رفتار کرد.انسان ، ارجمند ( dignity)است . ارج ، نام سیمرغست. درهرانسانی ، خود ِ سیمرغ ( = ارج ) هست . انبازو یار بودن سیمرغ ، درداستان ، بدین شکل عبارت بندی میشود که سیمرغ ، پـرخودرا به او میدهد . هرانسانی ، چهارپر سیمرغ را درضمیرش دارد . این ضمیر چهارپر، « فروهر هرانسانی » خوانده میشود . ضمیر چهارپر( چهارنیروی درونی ) ، شکل گیری جفت بودن و انباز بودن و یاربودن انسان با خدا= با سیمرغ ست .
انسان با چهارپرضمیرش ، که همان چهارپرسیمرغست ، همیشه انباز (= همآغوش ) و جفت، یا یار، یا « مار= مر ِ» خداست . ازاین رو نیز هست که انسان ، « مردم = مر+ تخم » نامیده میشود . انسان ، دراین جهان بینی « مر+ تخم= بُن وصال با خدا » است ، و در جهان بینی زرتشت ، انسان ،« مرت + تخم = تخم ِ میرنده= اصل گذروفنا » میباشد.
زال ، مثل اعلای « انباز خدابودن » ، یا « آبستن بودن به خدا یا ارتا » هست . به سخنی دیگر، روند زندگی درهرانسانی ، به غایت آنست که خدا را، در گفتار و کردار و اندیشه خود ، با بردن ِ درد زه ، بزایاند . رسالت هرانسانی ، زایانیدن روشنی و بینش، زایانیدن سیمرغ ، ازخودش هست . هرانسانی باید ازخودش روشن شود . هرانسانی ، ماهیست زیر ابر ( میغ = مغ = مگا= اهوره = آوره ) . سیمرغ ، درهرانسانی ، درست همان ماه روشن(= مزدا ) زیر ِ ابرسیاه است .
ولی با زرتشت ، مفهوم « روشنی و بینش » ، به کلی دگرگون ساخته میشود .اهورامزدا ، اصل ِمنحصر به فرد ِ کل ِ روشنی ( روشنی بیکران ) میگردد . بینش و روشنی ، دیگر ازهرانسانی ، زاده نمیشود . ازاین پس ، هیچ انسانی ، ازخودش ، روشن نمیشود ، و دیگر، نیاز به « دایه = یا آتش فروز= یا زننده تلنگر» ، یا « زال زر» نیست .
انسان ، فقط میان روشنی یا تاریکی که مشخص و معین و بطورچشمگیر بریده ازهمست ، یکی را برمیگزیند. آبستن به بینش و روشنی درخود بودن ، پذیرش تاریکی است . زرتشت ، انتقال دهنده این روشنائی اهورامزدا به انسانهاست ، تا با داشتن و آموختن این روشنی ، با تاریکی و تاریکان بجنگند . انسان زرتشت ، به کردار « همرزم او، درجنگ با اهریمن » و برای « نابود ساختن اهریمن » آفریده میشود . زندگی ، روند جنگ با اهریمن است . هر « دشمنی » ، گوهر اهریمنی پیدا میکند . اینهمانی دادن « دشمن با اهریمن » ، که ازاین پس متداول میشود ، فاجعه بزرگ، برضد فرهنگ ایران میشود . موءمنان به زرتشت ، باید روشنائی اهورامزدا را درهمه جا ، با « آنچه تاریکی است » چیره سازند . ولی درست این پیکار، با همان وجود ِخودشان آغازمیشود . انسان آبستن به خدا ، انسانی که « روشنی و بینش را درخود دارد و باید آنرا ازخود بزایاند » باید به صلیب زده شود، چون این، بیان « پیدایش روشنی ازتاریکی » است . ودرست چنین تصویری ازانسان ، برضد تصویر زرتشت از اهورامزدا ست ، که هیچکس بدو، آبستن نیست .

Previous version: http://www.jamali.info/zal/index.php?page=zalezar_1a

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *