Categories
jomhouri irani secularite zal-e zar va ma

Säkularismus als Rückkehr zur irdischen Welt

Der Säkularismus war in der Philosophie die Bewegung der Rückkehr zur irdischen Welt.

 منوچهرجمالی

خـرد ِانـسـان
با
کـشـفِ « جهان ِخـاکی »

خاک را ، ارجمند میکند

کشف جهان ِخاکی،یارستاخیزسیمرغ

سیمرغ ، هنگامی که « خاک» میشود آنگاه ، « خـدا» میشود .
خـدا، درآغاز،« خـدا نیست »، ودراوج ِ«خاکشُدنِ خود»هست
که « خـدا » میشود

زال زر، درخاک ، « پیکریابی خدا » را میدید
سیمرغ ، در زال ِ زر(=انسان)شـدن ، خدا میشود

کیخسرو ولهراسب وگشتاسب، ازخاک فرومایه ، روبرگردانیدند

سکولاریته، درفلسفه،جنبش بازگشت به جهان خاکی بود

زال زر، به کیخسرو، برشالوده همین تضاد نظر
درباره « ارزش ِ جهان خاکی »، به گـُزینش لهراسب
به شاهی ، اعتراض میکند ، وآن را « بیداد» میداند ومیخـروشـد که :
« زبیـداد، هرگـز نگـیریم یـاد »

VIEW AS WORD.DOCVIEW AS PDF

سقراط ، فلسفه را ازآسمان ، به زمین آورد . جنبش سکولاریته نیز درباختر، چیزی جز روی کردن اندیشیدن ، از«آسمان و ماوراء الطبیعه» ، به « جهان خاکی » نبود . اندیشیدن ، باید خاکی بشود .آنچه در سیاست وحقوق ، «سکولاریته » نامیده میشد، دراندیشیدن فلسفی، جنبش ِ رویکرد به جهان خاکی ، و « ارج دادن به آنچه خاکیست» بود . خردِ انسان ، پشت به آسمان، و رو به زمین وخاک  کرد ، وخرد، به جای آنکه به بالای سرش بنگرد ،  دیده به زیرپایش ، که زمین وخاک باشد، دوخت . اندیشیدن ، اندیشیدن به خاک وآنچه خاکیست وآنچه زیرخاکیست، شد . هرچیزی هست که ریشه درخاک دارد . هرچیزی هست که بُن دارد . خردِ انسان، ازنو شناخت که : انسان ،« هست » ، چون راست میایستد ، و این « خاک » هست که انسان برآن ، راست میایستد . انسان، راست میایستد، چون درختی هست که درخاک، ریشه میدواند، تا ببالد و سربه آسمان بیفرازد . ما هنگامی خود را میشناسیم که بُن خود را ، درتاریکیهای خاک بیابیم .

این آزمونی بود که انسان ، روزگاری دراز، از« درخت بودنش » داشت. انسان، زندگی میکند، چون درخاک، ریشه دارد . انسان، سربه آسمان هم میافرازد، چون ازخاک، می بالد . شناخت بنیادی ، شناخت جهان خاکیست، وخرد ِانسان ، باید نخست به خاک بیندیشد، و هنرهای خاک را بشناسد ، و آدمی خاکی بشود . حافظ  هنگامیکه سرود :

آدمی ، در«عالم خاکی » نمی آید بدست

عالمی از نو بباید ساخت، وزنو، آدمی

آدمی ، درعالم خاکی بدست نمی آید . چرا نمیتوان آدمی در عالم خاکی یافت ؟ چون کسی درخاک ، گنج حقیقت، یا اصل آفرینندگی را که درخود ِ خاکیش ، نهفته است، نمی جوید، بلکه درخاک، فقط مردگی وافسردگی را می بیند. ساختن آدم نو وساختن عالم نو، باهم ازخاک ، ممکنند . عالم خاک، با اسلام ، درچشم خرد ، تبدیل به گورستان و ویرانه شده بود  .

ولی درفرهنگ اصیل ایران ، خـرد ِجمـشید، که بُن همه انسانها بود ، درخاک، « خشت» میـدیـد ، که با آمیختن آن ، خانه وشهرومدنیت ساخته میشود، که میتوان درآن ، بی گزند و  شاد زیست وبا خـشـتِ خاکی ، میشد، بهشت را بنا کرد ، و لی مردمان دراسـلام، درخاک (= دنیا= جهان خاکی ) ،  گورستان وویرانه میدیدند، که جایگاه بی نظمی وپریشانی است، و باید درآن، درپریشانی زیست و مُرد ، تا درفراسوی خاک ، به« اصل ِ زندگی » رسید، ودرآنجا ، زندگی حقیقی کرد . یکی خودش با خاک، بهشت میساخت ودرآن با خدایش همخانه میشد ، ودیگری باید ازخاک بگذرد ، به امید آنکه  الله ، بهشت را به او اجاره بدهد .آنها درخاک ، فقط « ماده خامی » میدیدند که « وسیله ای» در دست الله است  ، تا صورت انسان را طبق خواست و معیار ِخود بسازد . خاک ، تهی از اصل آفریننده زندگی بود .

این عزرائیل ، یا اصل مرگ بود که خاک را ازمکه ، برای الله میآورد، تا صورت انسان را بدان بدهد . ولی « خـاک » که هاگ وآگ باشد، درفرهنگ ایران ، به معنای « تخم یا خوشه » است، و درهزوارش( apraa) به معنای « زهدان= جایگاه آفرینندگی، سرچشمه زندگی» است.

« تخم » درفرهنگ ایران ، «اصل ِازخود-آفریدن ِزندگی» است .  به عبارت دیگر، خاک ،« بُن ِ ازخود،آفرینندهِ زندگی » شمرده میشد. خاک، چه درتخم وچه درزهدان، به معنای ِ اصل « درخود، بـَرَنده زندگی » شمرده میشد . خاک، آنچیزیست که اصل آفریننده زندگی را ، خاموش درخود، میکـشدو می بـَرَد.

جهان خاکی ، جهان ِ« ازخود- آفرینی انسان » است . .و جمشید ، درخود -آفرینی ، انسان ِ حقیقی میشود، که جهانی ازنو میسازد .

ساختن ِعالم نو، هنگامی ممکنست که خـرد انسان، بنیاد زندگی و اخلاق و بینش خودرا ، در«خـاک» بجـوید ، نه درآسمان ودرفراسوی عالم خاکی . انسان ، آنگاه ، جهانی ازنو میسازد که  ارزشی که از« خاک»، سلب کرده بودند ، و به آسمان داده بودند ، ازسر، به خاک ، برگرداند . خدا یا حقیقت یا اصل، درآسمان نیست، بلکه درهمین زمین ودرهمین خاکیست هست که ما خوارمیشماریم یا به ما تلقین کرده اند که خواراست .  آدم و آدمیّت ، هنگامی درعالم خاکی ، پیدایش می یابد که عالم خاک، ارزش حقیقی خود را بیابد وسرچشمه هنرشود . پرستیدن، پرستاری کردنست . انسان وقتی خاک را بپرستد ، خاک ، بهشت میشود . عالم خاکی را باید درپرستاری کردن ، پرستیـد . پرستیدن، شادشدن ازشادساختن است . انسان، باید خاک را شاد سازد ، تا زندگیش ، شاد بشود .

خاک ، فرازی است که فرود آمده است ، تا درفرود، نیروی بالیدن و معراج روی ( فروهر) را پدید آرد . خدا ، درآسمان ، هنوز، هیچ نیست ، و درخاک شدنست که  هستی می یابد و خدا میشود . هرجا که خدا ، تحول به خاک یافت ، آنجا ، بهشت پیدایش می یابد . هرجا که خدا را ازدرون ِخاک وزمین وتن وحواس ، راندند و تبعید و طرد کردند ، آنجا زندان و ویرانه و دوزخ میشود . خدا، اصل تحول آسمان به زمین ، و زمین به آسمانست . خدا ، درزمین، به آسمان ، آبستن است ، و درآسمان ، به زمین ، آبستن است .

«خاک » ، وارونه آنچه آنان که همیشه چشم به آسمان و به فرازها ومتعالی ها وعلویت ها و« دور از دسترسها » میدوزند، و زیرپای خود را نمی بینند، و« برآنچه میایستند ودراثر ایستادن ِ برآن ، هستی می یابند » ارج نمی نهند ، آکنده ازهنرو سرچشمه هنرهاست ، و شناختن این هنرهای خاکست که زندگی درگیتی را میآراید . بهشت ، خاکیست که آراسته شده است .

چنانچه در رویاروئی زال زر با کیخسرو، که قدرتمندترین شاه ایران درداستانهای شاهنامه است ، همین تفاوت دیدِ زال با کیخسرو، شکاف بزرگی در تاریخ فرهنگ وسیاست ایران میآفریند . زال زر، از انتقال شاهی یا حکومت ازکیخسرو به لهراسب ، سرمی پیچد، ودرست درزدن انگشت به خاک ، و آلودن آن برلب ، این انکارواعتراض ِ خود را در خاموشی ، آشکارمیکند . این  زال زر، که تاج بخش، یا « دهنده حقانیت به حکومت درایران» است ، بدینسان بیان میکند که حکومت درایران ، نباید به کسی داده شود که جهان خاکی را ، فرومایه میداند، و درخاک ، پیکریابی ِ خود ِخدا( ارکه) را نمی یـابـد .

خاک ، وسیلهِ الله یا وسیله ِ خدائی دیگر نیست ، بلکه خاک ، اوج ِ خداشوی است .« اصل آفرینندگی= ارکه » ، درخاک ، اوج ِ هستی خود را می یابد  ، وخود میشود . خاک، حامله به اصل زندگی وآفرینندگی ( ارکه) ست . خاک، درخود، خاموش، سرّ زندگی را می برد .

باید با مفهوم« خاک » درایران ، آشنائی داشت ، تا اهمیت این دلیری زال زر را فهمید . این سرکشی او، سبب به خاک وخون کشانیدن خانواده او، و فرهنگ ایران ، بدست  زرتشتیان گردید . زال زر با این کار، به کیخسرو و همه بزرگان ایران ، گفت که چنین کاری، در فرهنگ ایران ، بـیـداد است ، و ما حتی در شناخت بیداد ، از مقتدرین شخص نیز پیروی نمیکنیم ، واو، مرجع« اندیشهِ داد » ما نیست . این سرکشی بی نظیراو ، که به هنگام ، فهمیده وشناخته نشـد ، بنیاد فاجعه هزاره ها در تاریخ ایران گردید که هنوزنیز ادامه دارد .  برای خانواده سام وزال زر، این خدا ، یا « ارتا = سیمرغ » که خدای آسمان بود ، تا خودش، خاک (Erde=earth = ارض) نمیشد ، خدا( ارتا= ارد ) نمیشد . خاکشدن ، رسیدن خدا به خدائی بود . درخاک شدن بود که خدا، خدا میشد . فرود آمدن زال به گیتی از نزد سیمرغ ، نماد این « خاکشدن خدا، درچهره زال » هست . در زال زر(=انسان )هست که سیمرغ ، خدا میشود .شناخت خاک وزمین و گـِل، شناخت خدا یا سیمرغ بود . خاک، چنین ارزش والا و مقدسی داشت .

خدای ِخاموش ، ولی دیدنی و گرفتنی

این خدا یاسیمرغ بود که در خاک شدن ، ازسوئی « خامـوش» ، ولی ازسوی دیگر، «دیدنی و گرفتنی» میشد . خاک ، چهره ِ دیدنی وگرفتنی، ولی خاموش خدا هست . اینجاست که خرد ِ انسان، باید خدا ی خاموش را درشناختِ هنرهایش، گویا سازد .  آنچه دیدنی و گرفتنی است ، خاموشند. خاک، خدای خاموش است که فرش وبسترو راه ونشیمنگاه انسانست . خاک ، آکنده از راز وسرّ است و گنج نهفته است، و خردِ انسان ، درجستجو و آزمایش ، اسراررا میجوید و رازها را می یابد . خدا، خود را دردسترس هرانسانی درگیتی میگذارد ، تا با خردش ، اورا بشکافد و بکاود و بیابد  . خدا، درخاک ، با با بانگ وآهنگ ، حقیقت خود را به انسان انتقال نمیدهد ، بلکه همیشه خاموش میماند ، ولی خود را برهنه میکند و در زیرپای هرانسانی ، فرش میشود و میگسترد تا انسان ، بام وشام اورا به پیماید ودراو آرام بگیرد ، و همخواب وهم بسترخدا شود، و لی همیشه خاموش میماند .

انسان ! تو نیاز نداری به آسمان، به معراج بروی یا برگزیده ای را به آسمان بفرستی ، من ، همین زیرپای تو افتاده ام . تو برمن میایستی ، ومن زیرتن تو، خود را گسترده ام ، و هر روزبار ِسنگین ترا به همه جا میکشم و حمّال همیشگی تو هستم. من اصل ِ بردباری هستم . همیشه با توهستم ، ولی این خرد توهست که باید درمن، حقیقت زندگی را بیابد . انسان ، ازمن ، هنگامی که خدای آسمان بودم ،« سخن گفتن » را یاد گرفته است، ولی اکنون که زمین وخاک وگل شده ام ، مـیتـوانـد، هنر ِ« خاموش  بودن » را یاد بگیرد . همانسان که خدایانه سخن گفتن، کاری دشواراست همینسان ، خاموش ماندن ، که هنری خدائیست ، دشوارمیباشد . هنگام آنست که انسان ، « خدای خاموش » را بشناسد . خدا درخاک شدن ، خاموش میشود .

خدا، درخاک شدن، سرّ میشود و سرّ زندگی را درخود دارد، و آن را دردرون خود،، حمل میکند. خدا درخاک، اصل آبستنی میگردد .ازاین پس ، خرد انسان ، به آموزه ها واندیشه ها و شنیده ها و شنیدنیها ، گوش نمیدهد، بلکه میداند که خدا فقط ، بدون این گفته ها ، دردسترس اوست . او ازاین پس باید خدا ی خاموش را درگیتی ، بساید و ببوید وبمزد و ببیند ، ولی « نشنود » . سیمرغ ، درآسمان ، بانگ نی و شنیدنی هست ، ولی درخاک ، بوسیدنی وبوئیدنی ومزیدنی وچشیدنی و دیدنیست.

خردِ انسان ، راهبر به شناختِ هُنرهای خاک

شاعری که این« پیوند مستقیم خرد انسان  را با خاک وزمین»  درفرهنگ ایران ، به خوبی نگاه داشته است ، اسدی توسی درگرشاسپ نامه است. این ارزیابیِ مثبتِ خاک وزمین، که خاک را ارجمند میکند ، ازکجا آمده است؟

برای درک این اشعار اسدی توسی ، درآغاز بایستی آگاهبودِ خود را ازخاک وجهان خاکی ، که از اسلام ومسیحیت ساخته وپرداخته شده ،به کنار گذاشت ، تا معانی آن را، در ژرفایش دریافت .

اسدی توسی درگرشاسپ نامه ،« زمین وخاک وگِلش» را ، برپایه فرهنگ اصیل ایران می بیند، وبا راهنمائی خرد، درخاک ( یکی ازچهارعنصر) وزمین ، فقط  هنرها ، یا ویژگیهای مثبت وستودنی را می یابد ، و به خاک وگل ، به هیچ روی ، صفتِ  مردگی و افسردگی و«صورت پذیری ناب» را نمیدهد.این دید مثبت وارجمند ، به هنرهای والاوبی نظیرِ خاک وزمین ، فقط با راهنمودهای خرد انسان ممکنست.

ولیکن چوکردی « خـرد»  رهنمون

ستایش، زمین راست ، زیشان( گوهرهای چهارگانه گیتی ) فزون

اینکه خردِ انسان ، درست رهنمون به شناخت ِبزرگی و نیکی وزیبائی وهنرهای دوست داشتنی ِزمین وخاک است ، گرانیگاه سخن را معین میسازد . این خرد انسان هست که به خاک ، از دید این هنرها ، ارزش میدهد :

1- زمین یا خاک، دارای گوهرهای دیگر( آب وآتش وباد)هم هست:

هم ازآب و آتش هم ازباد نیز    بدل برزمین راست تا رستاخیز

2- زمین ، مادرمهرجویست وگیاهان ودرختان، پستانها اوهستند

زمینست چون مادری مهرجوی     همه رستنیها، چوپستان اوی

درزمین وخاک ، مادرمهرجوی انسان را می بیند، و همه رُستنی هارا، پستانهای این مادرمهربان می بیند که با آنها ، به انسانها شیرمیدهند و انسان را  می پرورند . این خاک هست که انسان را میزاید و با شیرش ازپستانهایش می پرورد . انسان، فرزند ِ خاک است، چون شیرمادرخود را نوشیده است وهمسرشت بااوشده است .

3- زمین ،« همه خلق گوناگون» را بدون تبعیض ، میپروراند. درپرورش ، با  مهر مادری،  همه خلایق را به چشم فرزندان خود می بیند و یکسان، به پرورش همه خلقهای گوناگون می پردازد . این مادر، تمایزی درخلایق نمیشناسد

به چه گونه گون خلق چندین هزار    که شان پروراند همی درکنار

4- جایگاه آرام گرفتن( خانه) انسان ، و« خانه کردگار» نیزهست

زمین جای آرام هرآدمیست      همان خانه کردگار، اززمیست

دراین چهارچوبه  این عبارت که « خانه خدا هم خاکی » است ، معنای ژرفی دارد . خدا، درزمین ، درخانه اش زندگی میکند . خاک ، خانه انسان وخداهست . این بکلی با تصویری که درادبیات اسلامی ، رایج بود و دنیا را ویرانه و گورستان ( محل فنا ) میدانست، فرق دارد

5- بساط خدایست،  هرکه براز      بروشد، توان نزد یزدان فراز

6- زمین قبله همه فرشتگانست، چون ازگلش، آدم را ساخته اند

همو قبله هرفرشته است راست    بدان کزگلش، بود آدم، چوخاست

اسدی، ازتصویرقرآنی بهره میبرد، ولی گرانیگاه آن را عوض میکند. درقرآن ، فرشتگان، به امر ِ الله به آدم سجده میکنند. دراینجا، به آدم سجده میکنند، چون از خاک است . این خاک دروجود انسانست که اصل پرستش ِ ساکنان آسمان ونزدیکان به خدا میگردد

7- درشکم و زهدانش ، گوهرهای کانی هست که با آنها، میتوان جهان را داشت .

گهرهای کانی ، وی آردهمی    جهان هم، بدونیز دارد همی

8- پناهگاه جانوران ، وجایگاه مرده وزنده هردوهست.درخطر باید بجائی پناه برد و درست خاک ، « پناهگاه » همه جانورانست .زمین، تنها، قبرستان ِمردگان نیست ، بلکه خانه زندگان هم هست ، وطبعا جایگاه هردو هست . تن ِ خاکی ، چه زنده و چه مرده اش ، همه دردل مادرخود، جای دارند . مادر، فرزند مرده اش را نیز دور نمیاندازد ، بلکه باز در آغوش خود میگیرد تا همبستراوشود . درمرگ هم، اورا دوست میدارد .

زمینست هرجانور را پناه    تن زنده و مرده را جایگاه

9- بُردباراست .  مفهوم بردباری ، ازآبستن بودنست. آنکه آبستن است باید آنچه درشکم دارد ، ماهها با خود ببرد ودرخود بپرورد وازاو پرستاری کند تا گزندی به اونرسد . خاک، زهدان بَـرنده سرّ زندگی است . هرصورتی، تن ِ سرّ، وزهدان ِ زندگی است . خاک ، بدین معنا صورت هست که اصل کالبد است . کالبد، زهدان ومشیمه است . صورت ،دراینجا جدا ازمعنا نیست . صورت ، زهدانیست که باید معناوراز را درخود بپروراند .  یکی از برآیندهای بُردباری، خاموشی است. زمین، بارسنگین همه را میکشد، ولی هیچگاه ازرنج این بارکشی ، نمی نالد .

همو بردبارست کـزهرکسی     کشد بار،اگرچند بارش بسی

10 –  ازهمه اختران ، وازباد و آتش وآّب، بهره مند میشود. بهره مندشدن ، شریک شدن وانبازشدنست .

زمین آمد ازاختران بهره مند     هم ازهرسه ارکان، زچرخ بلند

11- زمین، گستردگی دارد.گسترده وفراخ چون زمین بودن، هنراست

هموعرصه گاهیست شیب وفراز    معلق، جهانبانش گسترده باز

12- درعرصه خود، صدهزارجانور را جای میدهد

زهرگونه نوجانور صدهزار    کند عرض یزدان درین عرصه زار

13- جایگاه نمازهست

چوجای نمازست، گشتست پست    همه درنمازازبرش، هرچه هست

14- انسان ، برخاک هست که میتواند راست باشد . راست ایستادن برزمین ، اینهمانی با « هستی » داشته است .

ازوراست، مردم ، دوتا، چهارپای

نگون رستنی ، که نشسته بجای

15 – همه اختران، به زمین وخاک ، سجده میکنند

همان اختران ازفلک همچنین    همه ساجدانند سر بر زمین

اینکه همه اختران ، به زمین وخاک، سجده میکنند، بطورپوشیده دارای این معنی نیزهست که « آسمان به زمین وخاک » سجده میکند وگواهی به عظمت او میدهد . آسمانی که ما بدان می نگریم تا عظمت آن  را بستائیم ، درست به همین خاک ، سجده میکند .

16 – در زمین ، همه عناصرباهمند ویا باهم آمیخته اند. خاک، اصل آمیزنده و یوغ کردنست .

هوا وآتش وآب هریک جداست      زمین، هرچهارند، یکجای راست

نیابی نشان وی از هرسه شان     وزیشان دروبازیابی نشان

17 – زمین ، بخشنده بی نطیراست.

زمین را ببخشندگی، یارنیست     چنان نیزدارنده زنهارنیست

زمین وخاک، در بخشنده بودن ، نظیری ندارد واصل جوانمردی و خود افشانیست. جوانمردی دراو به اوج خود میرسد .

18 – زمین، آفریننده است. این جوانمردی و آفرینندگی زمین است که انسان به آن، یک تخم میدهد، وزمین ، به او هزار تخم بازمیدهد .

گر ازتخم، هرچش دهی زینهار    یکی را بدل بازیابی هزار

19 – خوانیست که همه مردم ، مهمان اوهستند

چو خوانیست کاردبروهرزمان    بی اندازه مردم، همی میهمان

نه هرگزخورشهاش بـُرّد زهم    نه مهمانش را گردد انبوه کم

20 – زمین، قبله محمد است .

زمین، قبله نامور مصطفیست   ازو، روی برگاشتن نارواست

خاک و زمین ، آنقدر ارزش دارد که قبلهِ حقیقی ِ محمد وبرگزیده الله است . اینجا گفتار، معنای تشبیهی و استعاره ای ندارد .

21 – با چنین ویژگیهائی که خاک دارد ، این ادعا که آدمی که ازخاکست، برابلیسی که امتیازخود را درآتش بودن میدانست، برتری دارد. چون چنین خاکی، برترازآتشست.

گرآتش بـِه آمد ، برمغ چه باک    ازآتش بُد ابلیس وآدم زخاک

البته « آتش» نزد مُغ ، آن چیزی نبود که محمد، پنداشته است . آتش، همان تخم بود که خاک ( آگ ) میباشد . آتش جان ، همان « ارتافرورد » یا ماده نخستین ( پران= فران ) بود که جهان ازآن آفریده میشد . دانه های آتش درآتشدان( کانون )، فقط نماد تخمها یا خوشه درتخمدان بود .

ببین زین دوتن ، به ، کدامین کسست

همان زین دوبهتر، نشان این بسست

22- زمین، گنج خداست . همه شاهی ها( حکومتها) استواربرمالکیت از زمین هستند . اساسا ، « گنج » معنای زهدان زاینده داشته است، و اینکه زمین (درهزوارش، خاک = اپرا هست که به معنای زهدانست ).خاک، زهدان ( = تن ) خداهست . هرجسمی یا تنی ، زهدان ومشیمه خدا هست . خدا ، مجموعه همه تنها= جسمها یا مواداست .   خاک وزمین ، فخر حکومات (شاهی)  هست .

زمینست گنج خدای جهان    همان از زمینست، فخرشهان

23 – ماه وآفتاب ، زمین را می پرستند. ماه وآفتاب ، درفرهنگ ایران، یوغ بودند و اینهمانی با « مجموعه چشم ها = خردها » داشتند. به عبارت دیگر، خرد و بینش همه مردمان ، زمین را می پرستند، وپاسدارو نگهبان زمین هستند .زمین وخاک ، شاهیست که برجای خویش آرمیده ، وماه وآفتاب ، به گردش میچرخند تا خدمت اورا بکنند .

پرستنده او، مه وآفتاب     همیدون فلک ، زآتش وبادوآب

رهی وار گردش دوان کم وبیش

چو « شاهی » ، وی « آرمیده برجای خویش »

24 – همه فصول، درخدمت زمین هستند

همیدون تموز و دیش، چاکرست

بهارش، مشاطه، خزان، زرگراست

25 – ابر، عاشق زمین است

همش عاشقست ابربا درد ورشگ   کش ازدیده هزمان بشوید باشگ

گهی ساقی وکاردانش بود     گهی چتر وگه سایبانش بود

26 – زمین وانسان، باهم جفت هستند. مردمان، پرستنده زمین هستند

زمین چونش مردم نباشد، گمست    زمین را پرستنده هم مردمست

27 –  هم خورش وپوشش انسان از زمینست، وهم ازخاک، آفریده شده

خوروپوشش ِ تنش را زوست چیز

هم ایزد ازو آفریدست نیز

28 – هم زمین ، جایگاه « آمیختن باهم » وهم جایگاه برانگیخته شدنست

همی از زمین باشد آمیختن    وزو بود خواهد بر انگیختن

ازاین چهارازکان که داری بنام   ببین کین هنرها ، جزاورا کدام

اسدی توسی ، با شناخت اینکه « زمین وخاک » ، از دیدِ خرد انسانی ، دارنده چنین هنرهائیست ، دیدگاه اصیل فرهنگ ایران را اززمین وخاک ازسر زنده کرده است . این دیدگاه ازخاک وگل و طبعا از دنیا ( دنیای خاکی ) ، به کلی با دیدگاه تورات و انجیل وقرآن ، فرق دارد . مسئله « خلق آدم ، ازخاک یا گل » دراین ادیان ، به خودی خود، و مسئله « ارزش دنیای خاکی »را به طورکلی طرح میکند . صورت دادن به خاک وگل انسان، مسئله ویژه خلق ِ انسان نیست ، بلکه همان مسئله « خلق دنیا، یا صورت دادن به دنیابه طورکلی » هست . دنیا، ماده ای خام است که یهوه یا الله به آن صورت میدهد . دنیا ، فقط وسیله یا آلت در دست یهوه یا الله است . این مهم نیست که یهوه ، به گل آدم ،صورت خود را میدهد، یا الله به گل آدم، بهترین صورت را میدهد . این مهم است که آدم ، ازگلی وخاکی هست که به او ، « صورت داده میشود » .  آنکه صورت میدهد ، قدرتمند است . و کسی قدرتمند است که « اندازه گذار» است . انسان ، به اندازه و معیاری که یهوه وپدرآسمانی والله میگذارند ، ساخته میشود .ازگل انسان، صورتی پیدایش نمی یابد . گل انسان ، نازا هست ، چون نمیتواند به خود ، صورت بدهد .

هرچند گل ، به «خاک آمیخته با آب» گفته میشود، ولی واژه های گِل وخاک نیزباهم اینهمانی داده میشوند . درتبری به گل ، خاک گفته میشود . چنانجه عنصری نیزواژه گل را بجای خاک میبرد

همیشه تا زگل (= خاک) وبادوآب وآتش هست

نهاد، خلق جهان را طبایع و ارکان

درپهلوی نیز، « گیل gil» که گل باشد ، به معنای خاک هم هست .

درهزوارش خاک ، اپرا ( زهدان = آبگاه ) و« اورا » هست. ابرکه اورا باشد به معنای « آو+ ور» کشنده و آبستن به آب است . آب و «خاک، که دراصل تخم وبذر» باشد ، یوغی هستند( آمیزش تخم با آب ، یا وجود نطفه درزهدان وآبگاه ) که باهم ، اصل رویش و پیدایش و روشنی هستند . اینست که گل ( گیل) یا خاک، دراین فرهنگ، به خودی خود، پدیده ای یـوغی و هـمآفرین ( جفت آفرین = همبغ = انباز) بود . ازاین رو گِل، اصل خود-آفرینی ، و اصل عشق ومهرشمرده میشد، چون همآغوشی آب وتخم میباشد . در رباعیات خیام و درداستان نوح وکوزه گر که شیخ عطارمیآورد ، گوهرعشقی کوزه، که ازگل ساخته میشود ، آشکاراست:

این کوزه چو من، عاشق زاری بوده است

دربند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که برگردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

ولی در کردی به گِل ، هم گیل، وهم « هه رک » میگویند .  هه رک ، دارای معانی 1- تخم کاشتنی 2- گل 3- حرکت  است .  این واژه ، همان « ارک یا ارکه » میباشد که تصویر« نخستین عنصریا مایه » بوده است .  معنای اصلی این واژه( حرک) درعربی باقی مانده است .  بنا بر ذخیره خوارزمشاهی، به « باد روج » که گل بوستان افروز باشد و اینهمانی با « ارتا فرورد = روزنوزدهم » دارد ،  « حرک » گفته میشود . درصیدنه ابوریحان، می یابیم که بوستان افروز،« فرّخ » و داح ( = داه ) نیز نامیده میشود . بدینسان بخوبی آشکار میگردد که « گِل » ،یا حرک = ارک ، همان ارتافرورد یا سیمرغ است . دربرهان قاطع دیده میشود که نام دیگر آرمئتی، فرّخ زاد میباشد. پس خاک ، ازآسمان ، زاده شده است وآرمئتی یا زمین ، همگوهر ارتا یا سیمرغست . همگوهری خاک با آسمان، گواه برآنست که اندیشه دوجهان بریده ازهم وجود ندارد .

با دانستن معنای اصلی گل ، بی شک ، واژه « گیل » درپهلوی، مرکب از ( گی + ال ) میباشد، که هردو، نام سیمرغند( گی، پرمرغی ابلق ، ال= خدای زایمان ) . دوپر، یا چهارپرسیمرغ یا هما ، نماد جفت آفرینی( جُود گوهری ) است . پس گِل یا خاک ، اصل یوغ یا جفت آفرین و گوهر مهراست که « ازخود، اصل آفرینندگی » است . افزوده براین ، درکردی به سفال نیز ، «هه رگینه» گفته میشود .

درواقع « صورت دادن به گِـل آدم» ، تناظر با « صورت دادن، یا خلق آسمان و زمین » داشت .  آسمان ، که آسمان ابری خوانده میشد، اینهمانی با آب داشت، و« زمین یا خاک» و آسمان، باهم ، یک تخم تشکیل میدادند . این سخن بدان معنا بود که هرجانی، تخمیست مرکب ازآسمان و زمین ( سیمرغ و آرمئتی )  بدینسان ، تخم باید از«خود آفرینی» و اصالت ، انداخته شود . تخم که مرکب از سپیده وزرده بود ، مرکب ازنرینگی ( سپیدی ) ومادینگی( زردی ) به هم چسبیده ازپرده ای نازک بود . تخم ( توم ، توما که خودش در آرامی وعبری به معنای همزاد است ) اصل یوغ یا همزاد، یا جفت آفرین شمرده میشد .  این بود که صورت دادن به گـِل ، چیزی جز نفی و طرد اندیشه آفرینش جهان، از اصل همبغی ( باهم آفرینی ) درهرجانی و انسانی نبود . جهان را کسی خلق نمیکند، بلکه هرجزئی ازجهان ، انباز درآفریدن جهان ، در باززائی جهان هست . مسئله آفریدن آدم ازخاک ، و دادن صورت به گل او ، تناظر با خلق آسمان و زمین داشت ، و با خلق آدم ازگل ، درواقع اصل همبغی ، طرد میشد، که طرد و نفی  سیمرغ ( آسمان ) و آرمئتی ( زمین ) باشد. خلق ازخاک، نفی و انکارخدایان زنخدائی بود.  نیروی از خود، آفریدن ، ازتخم و از« ماده و از دنیا»، گرفته میشد . دنیا و آدم ، که ازخاکند، نمیتوانند ازخود، بیافرینند.

جفتِ آب وخاک=گِـل= حَرک(ارک)=ارتافرورد

ارتـا ( خدای آسمان= سیمرغ )، دگردیسی می یافت، و زمین ( ارد= ارض =Erde = earth ) میشد، واین گـَشتن ( وَرتن ) یا متامورفوز، یک یوغ شمرده میشد (ازحالتی، به حالتی دیگر، گشتن ) . این بود که درفرهنگ ارتائی(= سیمرغی) ، آب وخاک ( گل یا خمیریا خشت )، با هم یوغ میشـدند، وباهم میآفریدند . خاک ( زمین ) ، اینهمانی با تخم داده میشد، که با آب ( آسمان ابری= سیمرغ ) به هم هنجیده وباهم آمیخته میشد،و میروئید و پدیدارو روشن میگردید.

این بود که آنچه سرشته و آغشته بود، مانند گل وخشت و گلینه ها یا سفالها، پیکریابی « اصل مهر» بودند . عطار، داستانی از نوح میآورد که پس ازپایان یافتن طوفان ، موءمنانش درجائی، ازکشتی بیرون آمده و مقیم شدند، و به ادامه زندگی پرداختند . روزی نوح به دکان کوزه گری میرود، و خدا از نوح میطلبد که از کوزه گر بخواهد که  همه کوزه ها یش را بشکند . نوح به خدا میگوید که این کوزه گر، که با زحمت ومهر، این کوزه ها را ساخته ، و کوزه هایش را دوست میدارد ونمیتوان که ازاو چنین کاری را که برضد مهراست ، خواستارشد . آنگاه خدا به او میگوید : پس تو چگونه ازمن خواستی که همه انسانها را ازبین ببرم ( درقرآن ) وهیچ کافری را برروی زمین زنده باقی نگذارم . مگرمن ، انسانها را که سرشته بودم ، دوست نداشتم ! انتخاب کوزه گر، دراین داستان، درست برای همان تناظرش با یهوه والله است که انسان را ازگل میسازند .  ولی ازدید ِ فرهنگ ایران ، « کوزه ساختن » ، با روند ِ آفریدن برشالوده عشق کاردارد، که درروان عطار، هنوززنده مانده است .  خدا ، مانند کوزه گر، با عشقشت که جهان را میآفریند ، و ساخته خود را به خاطر کافربودن ، نابود نمیسازد و نمیشکند . آنچه ازعشق ساخته شده ، فراسوی همه مذاهب( کفرودین ) است . درحالیکه برای یهوه والله ، خاک وگل ، پیکریابی « اصل یوغ = پیوند مهری و همآفرینی » نیسـتند . دراسلام ، رابطه کوزه گربا کوزه ( انسان ) ، رابطه قدرتی است ، نه رابطه عشقی . در روان ِایرانی ، این دو گونه رابطه ( ازفرهنگ ارتائی ، وازقرآن ) در تنش و کشمکش باهم قرارمیگرفتند ، و این تنش وکشمکش را دررباعیات عمرخیام نیز میتوان دید : انسان، جامی سفالین هست که عقل به آن مهرمیورزد

جامی است که عقل ، آفرین میزندش

صد بوسه زمهر،  بر جبین میزندش

این کوزه گردهـر،  چنین « جام لطیف »

میسازد و باز ،  بر زمین میزندش

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

برپاره گلی ،  لگد همی زد بسیار

وآن گل ، بزبان حال با او میگفت

من همچو تو بوده ام ، مرا نیکـو دار

درفرهنگ ارتائی ، همه پیوندها، پیوندِ یوغی ویا جفتی ( انبازی = همبغی)  شمرده میشد . نه تنها آنچه سرشته و آغشته ، مانند گل ( خشت ) وخمیر، پیکریابی « اصل مهر= یوغ » بودند ، بلکه خِشت سازو گِلکار(=بناومعمار) ونانوا و صورتگرنیز،که به گل وخمیرپیکرمیدادند، بازخودِ آنها نیز با گل و خمیر، پیوند یوغی( همآفرینی و انبازی ) داشتند .  آنها دربنا ومعمارو خشت ساز و نانوا …. صانع نمیدیدند که خانه وخشت و نان و… مصنوع وساخته اوست ، بلکه خشت سازو بنا ومعمار، با خشت وگل ، پیوند یوغی وهمآفرینی داشت.

هنگامی آب ( آسمان سیاه ابری = سیمرغ ) که با خاک ( آرمئتی= ارمائیل ) میآمیخت وجفت میشد، آنگاه ، « یک نیروی آفریننده » ازاین آمیزش، پیدایش می یابد ، که به خود ، صورت میدهد . صورت یابی ، پیآیند آمیزش آسمان وزمین ( آب وخاک ) هستند که باهم،« یک نیروی آفریننده وصورت آفرین » میشدند . نه آسمان به تنهائی ، میآفریند، ونه زمین به تنهائی میافریند . نه آسمان ( سیمرغ ) ، صورت میدهد ، نه زمین ( آرمئتی ) ، صورت میدهد، بلکه نیروی صورت دهندگی یا آفرینندگی، پیآیند انبازی یا همبغی آن دو باهم است . خدایان ، هنگامی همه باهم هستـند، ازهمه باهم ، یک نیروی آفریننده  پیدایش می یابد ، نه آنکه هرکدام ازآنها ، به خودی خود ، آفریننده باشد . این اندیشه بسیاربزرگ و ژرف ، در داستانهای آفرینش در بندهش، باقی مانده است که نا دیده گرفته میشود ، چون ایزدشناسی زرتشتی میکوشد که اهورامزدا را ، به صورت« تنها آفریننده» ازآب درآورد ، و خدایان دیگر، گماشته اهورامزدامیگردند .

دوتا که باهمدیگر، یک چیزرا، میآفریدند

ناگهان ، تبدیل به یکی میشود که صورت میدهد

ودیگری که ، ماده خام ِاو میشود

یکی میآفریند، ودیگری، وسیله اومیگردد

اینکه پیوند آسمان وزمین باهم ، پیوند جفتی( همزادی) = یوغی= انبازی بود ، به معنای آن بود که درهرچیزی وهرجانی وهر جزوی وذره ای ، این پیوندِ یوغی وانبازی هست( هرچیزی، خود آفرین هست ) . ازاین رو بود که هنگامی زرتشت، اندیشه « همزاد بریده ازهم و متضاد باهم » را بنیاد آموزه و دین خود قرارداد، بایک ضربه ، منکراین پیوند جفتی درکل هستی شد. همه هستی ، سترون گردید .  این طرد و انکار پیوند همآفرینی یا همبغی از زرتشت ، علت پیدایش تصویر ِ « فرازبودن آسمان » و « فرود بودن زمین » شد، که ازهم بریده اند(= پیدایش دوجهان بریده ازهمدیگر ). همچنین علت پیدایش در فرازبودن روشنی، و درفرود بودن تاریکی شدکه ازهم بریده اند . فراز، ناگذر و نامردنی شد، و فرود ، گذرا و مردنی شد.  فراز، آفریننده شد، و فرود ، آفریده شد که ازهم بریده بودند.بدینسان طیفی از اندیشه ها وتصاویر، برپایه این دوگوهربریده ازهم پدید آمد که این تضاد را نشان میدادند . یکی از پیآیندهای این بریدگی و ازهم پاره گی و به دونیمه اره شوی ، اندیشه « صورت دهنده وعامل » و « ماده خام و وسیله » است . ازاین پس یکی ازهمآفرین ها و انبازهای پیشین ، تبدیل به صورت دهنده و عامل میشود ، و دیگری ، تبدیل به ماده خام و وسیله میگردد . درایزد شناسی زرتشتی، بجا ی « دوتای که فقط باهم یک چیز را میآفریدند » ، دو آفریننده پیدایش می یابد که هرکدام ، چیزی متضاد با دیگری میآفریند. درواقع ، شرّ و « ضد زندگی = اژی » نیز، آفریننده شرّ و ضد زندگی میشود . ولی این هردو اندیشه ، پیآیند ِ همان بریدگی « تصویر جفت آفرینی » هستند .

یوغ بودن که همان « همبغی یا انبازی یا همآفرینی یا جفت آفرینی» است ، براین اندیشه استواراست که درهردوگوهر، نیروی آفرینندگی هست ، ولی این نیروهای آفرینندگی ، هنگامی ازحالت بالقوه به حالت بالفعل میرسد که باهم همآهنگ وهمآفرین وهمروش شوند .

هیچگاه ، یکی ازآندو، به خودی خود، آفریننده نمیشود . نیروی آفرینندگی وجنبش وجان افزای ِ یک چیز ، ازآمیزش آندو باهم، پیدایش می یابد . اندیشه « همزاد جدا ومتضادباهم » زرتشت ، ازجمله به پیدایش دو آفریننده مستقل وجدا ازهم انجامید . سپنتامینو با انگره مینو با هم ، یک نیروی آفریننده داشتند . ولی با آموزه زرتشت ، سپنتا مینو، زندگی را میآفرید و انگره مینو، اژی را میآفرید. و این درست برضد فرهنگ ارتائی ( جفت آفرینی = همبغی ) بود .این اندیشه سپس به جداساختن صورت از ماده خام کشید که یکی انحصارآفرینندگی وصورتدهی داشت و دیگری ، ماده خام برای صورت دادن شد .

به رغم پیدایش اندیشه « صانع ومصنوع »، « خالق ومخلوق » و « حاکم وتابع » … آن اندیشه یوگائی و مهری ( جفت آفرینی ) نیز ازبین نرفت، و سایه وار، بدنبال اندیشه های خدای صانع وخالق وحاکم، کشیده میشد . دوجفت ِ بریده ازهم ، برغم بریدگی ظاهری ، کشش نهانی وناپیدا به همدیگر دارند ، و دست ازسرهمدیگر نمیکشند ، و همیشه یکی، سایهِ جدا ناپذیر از دیگریست . در ادبیات عرفانی ، این دو اندیشه ، هم درتنش و کشمکش باهم ، وهم درآمیزش و کشش باهم، موجود هستند . الله ِ کوزه گرکه به گل آدم، صورت میداد و « روح امرش » را درآن میدمید ، هنوز در ژرفای روان ایرانی ، نماد ِ انبازی کوزه گر با گل بود، که رابطه مهریست ، نه رابطه حاکمیت و تابعیت قرآنی ، چون سرشتن گل وساختن کوزه ازآن ، و گذاشتن در داش ( تنور= زهدان ) ، یک تصویر مهری ویوغی بود. این تنش و کشمکش دواندیشه درمصیبت نامه عطار، دیده میشود ، هرچند که درپایان، « اندیشه مردگی و افسردگی گوهری خاک » ، براندیشه « آبستن بودن خاک به سرّ، و گنج خدا بودن خاک » چیره میگردد . سالک درمصیبت نامه نزد خاک میرود ، تا برای او ، دری به مقصد بگشاید . ولی خاک ، اعتراف به ناتوانی خود درراهگشائی به غایت انسان، میکند ، ومیگوید که :

من ندارم هیچ جزافسردگی    نیست برمن وقف ، الا مردگی ….

مردگان را جمله درمن می نهند     مرگ را زرین نهبن می نهند

من میان مردگانم بیخبر     کی مرا از زندگی باشد اثر

زندگی کی یابی ازمرده دلی     ترک من کن چون ندارم حاصلی

با سنجش این اشعار، با اشعاراسدی توسی، میتوان ورطه بسیازهولناک میان این دو دید گاه را با شگفتِ فراوان، شناخت .

سالک آمد پیش « خاک بارکش»      گفت ای « افکنده تیمارکش »

هرکجا « سرّیست » درهردوجهان   گربرون آری ، درون داری نهان

تو « خمیردست قدرت » بوده ای   « حامل اسرارفطرت » بوده ای

چون زچار ارکان به حق رُکنی ، تراست

نـقـدِ رکنی ، گرزتو جویم رواست

گرچه بارو رنج داری از برون   لیک « بارگنج داری از درون »

درکنارت ، گنج بینم صدهزار   با میان آر، آنچه داری درکنار

هرکه را گنجی بود خاصه غریب   دیگران را کی گذارد بی نصیب

چون تو میدانی که هستم رازجوی  سرِ گنج خویش با من بازگوی

بردل مستم دری بگشای تو    سوی مقصودم رهی بنمای تو

زین سخن چون خاک  راه ، آگاه شد  باد درکف، همچو خاک راه شد

گفت آخرمن که باشم درجهان     تا بود رازیم پیدا ونهان

من ندارم هیچ  ، جزافـسـردگی   

نیست برمن وقف ، الاّ مُـردگی

برنهاد من ، قضا بگشاد دست      پس لبادم آمد و برگاوبست

گاورا چون دشمن من میکنند   جمله را در  خرمن من میکنند

آنچه برمن رفت ازظلم وفساد    دربدل، خواهند ازننگم ، معاد

درمضیقی بس خطرناکم ازین    خاک برسر، برسرخاکم ازین

مردگان را جمله درمن می نهند     مرگ را زرین نهبن می نهند

من میان مردگانم بیخبر     کی مرا از زندگی باشد اثر

زندگی کی یابی ازمرده دلی     ترک من کن چون ندارم حاصلی

به رغم گنجی که خاک دردرون خود دارد، وحامل اسرارفطرت هست، چیزی جزافسردگی ومردگی ندارد، و این فقط مردگانند که دراو می نهند و میا ن مردگان ، بیخبرو جاهل ازهمه چیزاست ، و از زندگی، هیچ اثری ندارد ، و انسان ، باید اورا ترک کند . این اندیشه ها ، پیآیند ِ مستقیم اندیشه های قرآنی « دنیا وآخرت » است که درکشمکش با « گنج شدن سیمرغ درخاک = آرمئتی » درفرهنگ ایرانست که هنوز درعرفان ، زنده باقی مانده بود . خاک ، هم درخود، سرّ آفرینش رادارد ، و هم جاهل وبیخبراست. اگردرخود، سرّ آفرینش را دارد ، میتواند سالک را بدان فرابخواند که دراو، این سرّ آفرینش (= ارکه ) را که خاموش است ، بجوید وبیابد واورا به مقصد راهنمائی کند  . این تناقض، دراثراختلاط شریعت اسلام، با فرهنگ ایران درعرفان ، پیدایش یافته است، که میان آن تاب میخورند. خاک ، به رغم حامله بودن به سرّ آفرینش ، مرده است ؟ و فقط جایگاه مردگانست . سرّ وگنج آفرینش را درخود، حمل میکند ولی بیخبرو جاهل ( تاریک ) است ! زایش روشنی ازتاریکی( بینش از راه جستجو) ، که گوهرزایش درخاکست ، دیگر درخاک نیست .  خاکِ جاهل وبیخبر ومُرده ، فقط « خمیر، یا گِـل ، یا ماده خام ، در دست قدرت الله » گردیده است که هرصورتی بخواهد، میتواند به اوبدهد . این سرّ آفرینندگی، که همان سرچشمه زندگیست ، و در درون خاک، نهفته است ، نمیتواند به خود، صورت بدهد ! بینش و زایش، که پیوندشان ، آفریننده زندگیست ، ازهم بریده شده اند . سرّ مخفی وتاریک ، « ارکه » نام دارد . به عبارت دیگر، خاک ، ازاین پس، ارکه نیست . ارک ، ارک نیست! این نام، نامی پوچست .

چون زچار ارکان ، به حق رُکنی ، تـراست

نقد رکنی ، گرزتو جویم رواست

عطاردراین شعر به خاک میگوید که درمیان چهارارکان، رُکن حقیقی تو هستی ، و تودرواقع ، تنها « رکن ِ نقد » هستی . واژه « رُکن » درعربی ، ریشه ایست که در واقع از واژه « ارکان » ساخته شده است ، درحالیکه ارکان ، به نظر، جمع رکن به نظر میآید . همانسان که درکردی دیده شد، به خاک یا گل ، « هه رک» گفته میشود که همان واژه « ارک » است که دیده شد یک معنایش « تخم » است . تخم( توم ) ، همزاد( جفت ) شمرده میشد. هرتخمی در درون خود، تخمی داشت که اصل تخم بود و درآن پوشیده و نهفته بود . بدین علت دربندهش، بهمن ، مینوی مینو ( تخم ِ درون تخم ) خوانده میشود . همانسان که ارک، قلعه ِ درون قلعه است ، تخم درون تخم، اصل آفریننده و نوشونده بود . این واژه در لاتینarcanus است که در زبانهای انگلیسیarcane وآلمانی معنای « سرّ و رمز» دارد که پوشیده ومکنون و تاریک است. این واژه ، همان معنای « گنج نهفته » یا « کنزمخفی» را دارد . دردرون هرتخمی وجانی، یک اصل نوآفرین هست که مرموزو تاریک وپوشیده است ، که با نابودشدن تخم یا جان، آنرا ازنو میآفریند . این واژه که همان « ارکان » باشد باید در اصل « ارک + کانا » بوده باشد .  کانا ، به معنای نای و دخترجوانست که به معنای معدن وسرچشمه بکار برده میشود. کارهائی هستندکه نیاز به شناخت سرّ پوشیده درخود دارند . درسده های میانه در اروپا ، حکومترانی نیا ز به شناخت « ارکان » داشت. درشاهنامه نیز، شاه باید « افسون شاهی » را بداند . ولی « ارکانا= ارکان » به معنای « زهدان ویا معدن ِ ویا کان ِ اصل حرکت وعمل و زندگی » است که پوشیده و مکنون است . واژه« ارک» درنائینی، به محوریا قطب چرخ نخریسی گفته میشود، که همه پره ها، گرداگردش میچرخند .  ازاین رو در کردی ، « هه رکاندن » به معنای جنباندن است ، وبی شک واژه « حرکة » عربی ازهمین ریشه برآمده است. ارک، اصلِ ناپیدا و مرموز ِ حرکت و تحول و گشتن و دگردیسی دردرون هرجانی وهرانسانی است. پس خاک که درکردی « هه رک = ارک » نامیده میشود ، دارای اصل مرموز وناپیدای حرکت درخود (immanent )میباشد . این همان اندیشه فرود آمدن عنصرنخستین ( ارتا فرورد = پران ) درزمین است که « آتش جانی » شمرده میشد، ودر جلد سوم زال زریا زرتشت ، بطورگسترده ازآن سخن رفته است.

پس ، خاک را ناگهان ، اصل مرده گی وافسردگی و تاریکی و صورت پذیری دانستن ، چیزی جز انداختن خاک ازاصالتش نیست. چیزی اصالت دارد که بطور زهشی درخود  « اصل حرکت وتحول یابی در گوهرش » دارد . به عبارت دیگر، گنج درخاک ، یا سرّ فطرت درخاک ، که ارک باشد، دراسلام ویهودیت ومسیحیت ، حذف و نابود ساخته شده است .  این ارتا = نخستین عنصر( سیمرغ = ارک ) که ازآسمان فرود میآید ، و درتن( آرمئتی) قرار میگیرد، وباهم یوغ وجفت وانبازمیشوند و اصل آفریننده میشوند ، ازتن وماده و خاک ، حذف و تبعید میگردد . ازاین پس ، جسم وماده ، دارای سرّ حرکت وزندگی و تحول دهندگی ازخود و درخود نیست .  اینست که عطار دو مفهوم ازخاک را که دراشعارخود میآورد (1- دارنده همه اسرارجهان در درون ازسوئی ، و2- مرده گی وافسردگی و بیخبری ازسوی دیگر،و خمیروماده خام در دست قدرت) نمیتواند باهم پیوند بدهد .

انداختن خاک از اَرکه بودن (= رُکن )

انسان چیست ؟

مادّه ایست که پذیرای ِصورتِ کمال است

یا

کسی است که با آزمایش،

سرّ ِ زندگی آفرین را درخود ،کشف میکند

هنگامی خاک، ارکه هست ، اصل حرکت وتحول و اصل جستجوو آزمایش هست . درچنین صورتی، مسئله بنیادی  او، کشف سرّ ( ارکه ) پوشیده وتاریک دروجود ِ خود، یا کشف سرّ وجود دیگری درجستجو و آزمایش و پرسش است . اینجا، غنای ِ زهشی ِ وجود ، مطرح است .  اینجا ، اصل خود آفرینی درآزمایش است . او باید به خویشتن ، در آزمایش و تصحیح ِاشتباه ، صورت بدهد . خدایان آسمان ( سیمرغ= ارتا ) و زمین ( آرمئتی ) باهم نمیخواهند که درپرورششان به انسان ، صورت خود را بدهند، بلکه هردو باهم هدفشان اینست  انسان را آماده سازند ، تا خود، به خود ، صورت بدهد . اینست که زال زر، از فرازالبرز( ازآسمان ) به زمین فرستاده میشود تا درگیتی ، روزگار را بیازماید . انسان باید درآزمایشهای زندگی به خود صورت بدهد . دو دوره پرورش زال زر، هم نزد سیمرغ وهم نزد آرمدتی ، جزاین هدفی ندارند . زال زرپس ازفرود آمدن ازالبرز، نزد موبدان آرمئتی در روزگار منوچهر، بینش زمینی را فرامیگیرد . این زال زر ، فرزند سیمرغ یا خداهست که در زندگی فاجعه آمیزش ، درتنگنای ِتعصبات دینی زرتشتی که دربهمن نامه میآید ، به خود ، صورت  میدهد ، که مثال اعلای انسان درفرهنگ ایران میگردد .

اندر بلای سخت ، پدید آرند      فضل وبزرگواری و سالاری

جدا ساختن دوره کودکی از دوره بلوغ ، درتاریخ

دوره کودکی( زنخدائی ) = دوره پرورش تن به سان ماده خام

دوره بلوغ ( اهورامزدائی) = دوره صورت دادن به کودک

هرچند امروزه  زرتشتیان، درپیروی ازشیوه تفکراسلام، دوره پیش از زرتشت را، چیزی همانند جاهلیت مینمایند ، ولی درمتون پهلوی، این دوره  ، به گونه های دیگر، شناخته میشود، ومانند اسلام، این دوره ، بنام جاهلیت، طرد و زدوده نمیشود . ایزد شناسی ِزرتشتی ، دوره زنخدائی را یا درچهره آناهیتا ، یا درچهره « آرمئتی » ، محدود و خلاصه میسازد، و ازپیوند یوغی وهمبغی اشان با ارتا یا سیمرغ میگسلـد. دردوره شاهی منوچهر، آرمئیتی با ارتا ( سیمرغ )، یوغ و همآفرین بوده اند . ازاین رو نیز، زال زر، پس از فرود آمدن از البرز، نزد موبدان آرمئتی، پرورده میشود . این دوخدا که ( آرمئتی = ارمائیل شاهنامه ) و سیمرغ ( گرمائیل شاهنامه ) باشند ، در دوره منوچهر، انبازو همآفرین بودند . ولی با کیخسرو ولهراسب ، این پیوندِ انبازی و همآفرینی، متزلزل میگردد، تا با زرتشت ، این دو دوره  ازهم جدا وبریده  شد ند .

دین یا بینش دردوره آرمئتی ، فقط زمینی و خاکی بوده است ، و همانند دوره کودکی است که مادر، تن ِ کودک را می پرورد، و سپس این تن را به پدر(= اهورامزدا ) میسپارد تا به او صورت بدهد  .  درگزیده های زاد اسپرم ، رد پای ِ اندیشه این دوره گذر، باقی مانده است . دین ، درتحولاتش ، دو مرحله دارد . درمرحله نخست، دین ( بینش ) ، از زنخدا ، زاده میشود و تنش پرورده میشود . هنگامی این دوره ، پایان یافت ، مادر( زنخدا )، کودکِ بینش را که تن اورا پرورده است، به پدرمیسپارد، تا به ضمیراو، صورت بدهد . بدینسان، دوره اهورامزدا و زرتشت ، آغازمیگردد . درگزیده های زاد اسپرم ، میآید که پیدائی و آشکارشدن دین ، به سپندارمذ ( آرمئتی = زنخدای زمین) ، درگاهی بود که افراسیاب آب را ازکشور ایران بازداشت، و این زنخدا، درخانه منوچهرپادشاه ایرانشهرپیداشد ( گزیده های زاداسپرم ، بخش چهارم ، پاره 4 ) . البته ایزدشناسی زرتشتی ، این پیدایش دین زنخدائی را « بینش کودکانه یا ماده خامی » میداند، که سپس به اهورامزدا سپرده شده است تا به او صورت بدهد . با این معیاربود که اوستا را که سرودهای دوره زنخدائیست ، آنقدر تغییر صورت داده اند ، تا با آموزه زرتشت ، سازگارساخته اند . ولی ازشاهنامه ، میدانیم که زال زر، پس ازپرورده شدن نزد سیمرغ درفرازکوه البرز( خدای آسمان) نزد موبدان منوچهرآورده میشود، تا فرهنگ همین آرمئتی، خدای خاک را بیاموزد، چون با پرورده شدن ازاین دوبنیش، انسان ، همآفرین میشود.

زمان کیخسرو و لهراسب ، زمان ِ« بی ارزش شدن جهان خاکی» بوده است. امکان آن میرود که لهراسب ، چنین اندیشه های دینی را درسرمی پرورانده است ، و آنها را با کیخسرو، درمیان گذاشته است و کیخسرو را در دین ِ همبغی = یوغیش که ازمنوچهر درخانواده کیانیان متداول بوده است ، دچارتزلزل و پریشانی ساخته است، و به همین علت کیخسرو ، لهراسپ را پس ازخود، نامزد شاهی میکند، تا این اندیشه دینی را درایران ، جا بیندازد، و به همین علت، زال زر با شاهی لهراسپ ، به سختی مخالفت میکند .

گرانیگاه ِحکومت وشاهی ، که  « آراستن گیتی و آباد کردن گیتی» باشد ،« پرستیدن خاک » ، یا پرستاری کردن خاک ( به کردار ارکه = ارتا ) است که زال زرآن را « ارجمند کردن خاک » مینامد . با تزلزل در ارزش خاک ، وازبین بردن اینهمانی خاک با خدا ، معنا ومنش جهان آرائی (= سیاست ) به کلی بهم میخورد . ملول و سیرشدن ناگهانی ِ کیخسرو ازشاهی، و بی میلی او به ادامه حکومترانی، وخواهان مرگ شدن وبسوی مرگ شتافتن ، اینها همه گواه بر بی ارزش شدن ِجهان خاکی نزد اوهست . کیخسرو، خاک را سزوار ارجمند کزدن نمیداند . و لی زال زر، که فرزند سیمرغ = ارتا = ارکه  بود ، درخاک هم، ارکه = سیمرغ میدید ، و نمیتوانست با کیخسرو ، همروش و همداستان گردد .

زال زر به کیخسرو میگوید :

سـزد، گـرکـُنی خاک را ، ارجـمـنـد

گرانیگاه ِ حکومترانی درایران

«خاک را ارجمند کردن»

اعتراض زال زر به  کیخسرو، دربارهِ دادن ِ تاج شاهی به لهراسب ، درست گِردِ محور« ارجمند کردن خاک » میچرخد . زال زر ازکیخسرومیخواهد که  سزاواراست که خاک را ارجمند  کند ، و روی همین اصل ، سپردن شاهی را به لهراسپ ، بیداد میداند . پس باید که زال ، ازجریاناتی که درپشت پرده گذشته ، خبری داشته باشد . زال زر ، بو میبرد که با انتقال شاهی به لهراسب ، خاک ، از ارجمندی میافتد . درشاهنامه ، هیچکدام از بزرگان حاضر درآن انجمن  ، لهراسپ را نمی شناسند. ولی زال زر، باید ازعقیده لهراسب و نفوذش بر کیخسرو ، آگاهی داشته باشد، که چنین نکته ای را محور اعتراض ِ آشکارخود میکند . زال زر که مقام تاج بخشی به شاهان کیانی  داشته ،میبایستی لهراسب را به شاهی  بشناسد وبپذیرد . گرانیگاه حکومت ، یا جهان آرائی ، همین ارجمند کردن خاک هست . دشمنی خانواده لهراسب با پیدایش زرتشت که به این جنبش اندیشه دینی، صورت نهائی را داد ، تبدیل به « جهاد دینی » شد .  « دروند » در گاتا ، به معنای « جود- دین » فهمیده شد . «جود- دین» ، در راستانی ایزد شناسی زرتشتی ، « جدا دین ، دینی غیر ازدین زرتشتی » برگردانیده میشود ، ولی معنای اصلیش، « جفت دین ، دینی که برشالوده اصل همبغی یا جفت آفرینی قراردارد» میباشد . طبعا خانواده زال زر، « دروند» شمرده شدند ، چون سیمرغ ، برشالوده سه تا یکتائی ( انبازی = همآفرینی ) استوار است . بدینسان جهاد دینی با خانواده زال زر و پسرش رستم ، ازهمان گشتاسپ ، آغازگردید . این دشمنی با همان پیش شناخت زال زراز لهراسب ، و اینکه با او دیگر « خاک ، ارجمند شمرده نمیشود » پدیدار شد .  تا آنکه بهمن، پسراسفندیار این جهاد دینی را با نهایت سختدلی پی کرد ، وبارها پس ازمرگ رستم به سیستان تاخت تا خانواده سام وزال زرو رستم را بکلی از بُن برافکند .  . دریکی از این جنگها که بهمن زرتشتی برضد دروندان که خانواده زال زر باشد میکند ، شهرسیستان را ماهها در محاصره نگاه میدارد ، و مردم شهر، بسختی گرفتار تنگی وگرسنگی میگردند . دربهمن نامه میآید که مردمان شهر :

سرهفته نزدیک دستان شدند      خروشان برآئین مستان شدند

که درشهربودن، ترا گرخوشست    همه خانه ما پرازآتش است

به مُردن نهادیم یکبار روی     پر از مرده بینیم بازارو کوی

مده هیچ فرمان، گرت نانت نیست

که چون نانت نی، ایچ فرمانت نیست

بمان تا به بهمن سپاریم شهر   که نیرو گرفت این گزاینده زهر

چوبشنید دستان چنان گفت وگوی   به رخ برنهاد از دودیده جوی

فراوان چوبگریست پوزش گرفت   که دلها برآن پیر، سوزش گرفت

بدیشان چنین گفت کای سرکشان   زروز بد من که دارد نشان

که داند که چون آیدش کارپیش    نیابد همی هیچ کردار خویش

مرا تا به گیتی درون  زنده ام

همه تخم نیکی پراکنده ام…..

مرا بخت ازآنگه به تاراج داد   که لهراسب را خسرواین تاج داد

همی خاک خوردم درآن انجمن   نکوهش فراوان رسیده به من

به شاهی، نکردم برو آفرین   روانم ، گمانم همی داد ، از این

ندارد کنون سود، گفتارمن    که شد خفته این بخت بیدارمن

زال زر، علت این کینه توزی بهمن وخانواده اش را ، ازآن میداند که درانجمن کیخسرو برای تعیین شاه ، گزینش لهراسب را نپذیرفته و بدان اعتراض کرده است و برای این اعتراض و نشناختن لهراسب به شاهی، بسیار، نکوهش شده است .

همینسان رستم درمیدان نبرد با اسفندیار، گواهی به این سخن میدهد

وزو( سیاوش ) ، شاه کیخسرو پاک وراد

که لهراسب را تاج برسرنهاد

پدرم ( زال زر) آن دلیر ِگرانمایه مرد

زننگ اندرآن انجمن ، خاک خورد

که لهراسب را شاه بایست خواند  ازاو، درجهان نام چندین نماند

چه تازی بدین تاج گشتاسپی    بدین تازه آئین لهراسپی

این اشاره رستم به « آئین تازه لهراسبی » رد پائی ازپیدایش این پشت کردن به خاک و فرومایه شمردن خاک با خود ِ لهراسب میباشد. هم زال دربهمن نامه و هم رستم درهنگام این نبرد ، به صراحت گواهی میدهند که زال زر با دادن شاهی به لهراسب در انجمن بزرگان درپیشاپیش کیخسرو، اعتراض کرده است و کراهت و مخالفت خود را ازآن نشان داده است . زال زرمیگوید که درآن انجمن تعیین شاه ،

همی خاک خوردم درآن انجمن   نکوهش فراوان رسیده به من

به شاهی، نکردم برو آفرین   روانم ، گمانم همی داد ، از این

درآن انجمن ، لهراسب را به شاهی نشناختم و خاک خوردم  ازاین کار نکوهیده شدم و رستم میگوید

پدرم ( زال زر) آن دلیر ِگرانمایه مرد

زننگ اندرآن انجمن ، خاک خورد

که لهراسب را شاه بایست خواند  ازاو، درجهان نام چندین نماند

پدرم ،ازشاه خواندن  لهراسب ، ننگ داشت، و درآن انجمن خاک خورد.  درشاهنامه این خاک خوردن و اعتراض کردن به شاهی لهراسب ، به گونه ای دیگر آورده شده است . فردوسی ، بایستی  روایتی را برای سرودن برگزیده باشد که این رویداد را با گونه ای آشتی زال  ، پایان میدهد که با سخنان خود زال و رستم ، ناسازگارست

چوبشنید زال این سخنهای پاک ( ازکیخسرو)

بیازید و انگشت برزد  بخاک

بیالود لب را به خاک سیاه

به آواز، لهراسب را خواند شاه

بشاه جهان گفت، خرّم بدی    همیشه زتودور، دست بدی

که دانست، جز  شاه پیروز و راد  ؟

که لهراسب دارد زشاهان نژاد

چوسوگند خوردم ، به خاک  سیاه

لب ، آلوده شد .    مشمر این را گناه

دراینجا زال زر، انگشت به خاک سیاه میزند  و لبش را با آن میآلاید. این کار، معنای آن را دارد که من درحال انکاروحاشا هستم ولی خاموش میمانم، وترا ازاین انتصاب بازنمیدارم  . درشعر بعدی ، شک خود را به گفته کیخسرو ابرازمیدارد ، که هیچکسی جز کیخسرو از نژاد لهراسب خبری ندارد، وتنها گواهی شاه بدین موضوغ، بسانیست.

با انگشت به خاک سیاه آلوده را برلب زدن ، سوگند به پذیرشی ویژه میخورد که نسبت به این انتصاب، خاموش بماند. هرچند مخالف با این گزینش هست، ولی به خاطر شاه ، خاموش میماند و آن را تحمل میکند . ولی زال زر، ازسوئی نیز میداند که چنین سوگند خوردنی  با آلودن لب با خاک ،  ازسوی کیخسرو ، گناه شمرده میشود . ازهمین جا میشود پی برد که کیخسرو، این آئین سوگند خوردن به خاک را گناه میشمرده است، که نشان ارجمند ندانستن خاک بوده است . پس زال ازتغییرعقیده کیخسرو آگاهی داشته . این روایت باید دست کاری شده باشد تا زال زر، به رغم انکارو مقاومت وشک ، لهراسب را به شاهی شناخته باشد. داستان بطور کلی چنین است که کیخسرو با تصمیم نهائی خود برای رفتن به استقبال مرگ وآنجهان ، انجمنی برای سپردن شاهی ازبزرگان ایران فرامیخواند . البته زال زر، که دردوره کیانیان نقش تاج بخشی داشته ، دراین هنگام، مسئولیت بزرگ درگزینش شاه بعدی  داشته است . ولی کیخسرو، بی آنکه موافقت  زال و دیگربزرگان ایران را پیشتر به گزینش لهراسب  جلب کرده باشد، ناگهان لهراسب مجهول الهویة را، به کردارشاه بعدی ، معرفی میکند  که همه بزرگان یکجا بدان اعتراض میکنند  .

به بیژن بفرمود( کیخسرو) تا با کلاه

بیاورد لهراسب را پیش شاه

چو دیدش جهاندار برپای جست   بروآفرین کرد وبگشاد دست

فرودآمد ازناموزتخت عاج     زسربرگرفت آن دل افروزتاج

به لهراسب بسپرد وکرد آفرین    همه پادشاهی ایران زمین

که این تاج نو برتو فرخنده باد    جهان سربسرپیش توبنده باد

سپردم به تو پادشاهی وگنج     ازآن پس که دیدم بسی دردورنج

به ایرانیان گفت کزتخت او    بباشید شادان و ازبخت او

شگفت اندرو مانده ایرانیان     برآشفت هریک ، چوشیرژیان

همی هرکسی درشگفتی بماند     که لهراسب را شاه بایست خواند

اینجاست که زال زربرمیخیزد واین کاری را که کیخسرو برغم آئین برگزیدن شاه از بزرگان کرده است ، بیداد میشمارد، ومیگوید که چنین کار  بیداد ی ، سرمشق ما درآینده نخواهد شد  .

ازایرانیان، زال برپای خاست

بگفت آنچه بودش بدل، راه راست

چنین گفت با شهریاربلند    سـزد گرکنی خـاک را ارجمند

سربخت آنکس، پرازخاک، باد    دهان ورا زهر، تریاک باد

که لهراسب را«  شاه خواند بـداد »

این برپایه داد نیست که کیخسرو، لهراسب را شاه میخواند وهرکس به شاهی لهراسب آفرین گوید ، دهانش پر از زهر باد .

زبیداد، هرگز نگیریم یاد

به ایران چو آمد به نزد زرسپ

فرومایه دیدمش ، با یک اسپ

به جنگ الانان فرستادیش    سپاه ودرفش وکمر دادیش

زچندین بزرگان خسرو نژاد    نیامد کسی بردل شاه یاد

نژادش ندیدم ، ندانم گهر    ازاینگونه نشنیده ام ، تاجور

چودستان سام این سخنها بگفت    شدند انجمن، با سخنگوی جفت

همه بزرگان حاضردرانجمن ، پشتیبان سخنان زال زرهستند

خروشی برآمد زایرانیان     کزین پس نبندیم شاها میان

نجوئیم کس رزم درکارزار     چولهراسب را برکشد شهریار

آنگاه کیخسرو ، گواهی برشناخت لهراسبی میدهد که بزرگان ایران به شاهی نمیخواهند بپذیرند واورا نمیشناسند ، وکیخسرو بسیار ازدین داری وکوشائیش دراین راستا سخن میگوید  و درپایان میخواهد که « وزین پند، با مهرمن مگذرید » . میگوید که

که دارد همی شرم و دین و نژاد

بود راه وپیروز واز داد، شاد

پی جادوان بگسلاند زخاک      پدید آورد راه یزدان پاک

زمانه ، جوان گردد ازپند( = بینش ) اوی

بدین هم بود پاک فرزند اوی

بشاهی برو، آفرین گسترید   وزین پند ، با مهرمن مگذرید

آنگاه ، زال زر، که تاج بخش کیانیان است و حق تاج بخشی دارد ، از روی اکراه ، فقط به خاطرمهر به کیخسرو می پذیرد و با این پذیرش، بزرگترین فاجعه تاریخ ایران پیدایش می یابد . این خانوداه لهراسب- گشتاسپ- اسفندیار- بهمن است که دراثرهمان تمایلات دینیشان که داشتند ودر راستای آموزه زرتشت بود ، به نابودکردن خانواده زال زربرمیخیرند و بنیاد جهاد با سیمرغیان ( دروندان = جود دینان ) را میگذارند .  زال زر، درچنین هنگامی که کیخسرو ، میخواهد برای « خویشتن را به مرگ سپاردن » و « گذر کردن از خاک فرومایه » شاهی ، همعقیده با خود برای ایران ، برگزیند، که مانند او ، پشت به « خاک فرومایه » میکند ، به اکراه قلبی، لهراسب را بشاهی می پذیرد . ولی برای سوگند خوردن ، انگشت خود را برخاک سیاه میزند وبا آن خاک ، لبش را آغشته میسازد ، و ازکیخسرو میخواهد که این عمل سوگند خوردن با خاک را ، گناه نشمرد . درست زال زر، برای کیخسروی که خاک را فرومایه میداندو  لب رای برای سوگند خوردن بدان آلودن ، گناه میشمارد ، چنین کاری را انجام میدهد تا خاک را به رغم او ارجمند کند . درست زال زر، درپذیرش به اکراه ِ شاهی لهراسب ، به خاک سیاه سوگند میخورد . چرا فرزند سیمرغ ، که خدای آسمانست ، به خاک سیاه، سوگند میخورد ؟

چوسوگند خوردم ، به خاک  سیاه

لب ، آلوده شد .    مشمر این را گناه

موضعگیری های متضاد در رابطه با خاک ، علت آن شده است که خاک خوردن ، ویا انگشت به خاک وسپس به لب زدن ، معانی گوناگون یافته است . ولی با اندکی دقت، میتوان معنای پیچیده ولی ظریف آن را دریافت . این تضاد تیرگی خاک که پوشنده است ولی دارای سرّ روشنی است ، همه برایندهای آنرا معین میسازد . مولوی میگوید :

خاک را دیدم سیاه و تیره و « روشن ضمیر»

آب روشن آمد از گردون و کردش  امتحان

اینست که خاک برلب مالیدن، معنای خاموش ماندن وسرّ و رازو آگاهی را پوشاندن پیدا میکند

توشناسی که نیست هزل ومحال   نوش کن زود و خاک برلب مال

خاک در دهان انداختن ، به معنای  پشیمانی  ازآنچه گفته میشود، هست . حافظ میگوید :

زشرم آنکه  بروی تو نسبتش کردم

سمن بدست صبا ، خاک در دهان انداخت

بنا برفرهنگ نظام ، خاک برلب مالیدن ، رسمی است درهند که چون خواهند چیزی را با تاء کید انکارکنند با دست خاک از زمین برداشته برلب مالندو گاهی برسر زبان هم ریزند . ازسوئی خاک برلب مالیدن ، حکایت ازاین میکند که انسان به رغم خاموشی،مطلب ( اعتراض و انکارخود) را آشکار میگوید .  صائب میگوید :

گرچه  میمالید برلب ، چشم او از سرمه خاک

شد به مردم عاقبت خونخواری او آشکار

خاک خوردن ، با نظر به پستی وفرومایگی خاک که با جهان نگری زال، متغایر است ، توجه کردن به دنیا ونظر انداختن به امورپست شمرده میشود . دراین راستا درشاهنامه میآید که زال زرمیگوید :

یکی مرغ پرورده ام خاک خورد

زگیتی مرا نیست با کس نبرد

دراینجا پرورده شدن ازمرغ ، و خوردن خاک ، برای نشان دادن آنست که زال با چه خواری وپستی و ننگی، بزرگ شده است . درحالیکه دراصل درست بیان آن بوده است که ازخدا مستقیما پرورده شده و خاک را که فرزند سیمرغ میدانسته است، ارج مینهاده است . به همین علت درهمه جا ازخاک خوردن و خاک مزیدن زال سخن میرود .

وسوگندزال زر به خاک، درمزیدن خاک ، نشان خدائی بودن خاکست .تصویرخاک با این معانی متضاد ، سبب مبهم شدن این گفتارزال زردرشاهنامه میگردد . ولی اینکه زال زر ازکیخسرو ،  ارجمند کردن خاک  را میطلبد، و میداند که کیخسرو، آئین سوگند به خاک را با مزیدن آن ، گناه میشمارد ، گرانیگاه اعتراضش، روشن میگردد . وپس ازبیان اعتراض خود به شیوه انتصاب شاه، بدون همداستانی بزرگان ، و بی خبری همه ازکسی که شاه درخود کامگی به رای خود برگزیده ، برای مهری که به کیخسرو دارد ، درحالت حاشا وانکار، خاموشی برمیگزیند.

چنین کاری برای زال زر که تاج بخش است ، ننگ آوراست ، ولی درخاموشی ، آخرین خواست کیخسرو را هنگام وداع اززندگی، برغم نادرستی روا میدارد، هرچند درضمیرش برضد آنست . خواه ناخواه ، خانواده لهراسب – گشتاسپ ، این موضعگیری او را هرگز فراموش نمیکنند . ولی این گمان، یا پیش بینی ِ زال زرازلهراسب ، درست ازآب درمیآید . این اندیشه کیخسرو و لهراسب ازخاک ، به زودی در آموزه زرتشت ، عبارت بندی میشود، و مورد پذیرش همین لهراسب و گشتاسپ قرارمیگیرد . لهراسبی که همانند کیخسرو، حاضر به ارجمند کردن خاک نیست ، بزودی آئین زرتشت را می پذیرد که  اندیشه دوجهان بریده ازهم را بنیاد آموزه خود میسازد .

Categories
auf Deutsch kherad sayrmaye falsafi iran zal-e zar va ma چاشنی های اندیشه

Exaltation

This image stems from an interpretation by Farangis of another Goddess even, namely the African deity Ma’at.

تا دیگری برای من میاندیشد، من، بنده وعبد اوهستم. تا اندیشه دیگری، جای اندیشیدن مرا میگیرد، من، به عقیم بودن خود، گواهی میدهم و با اندیشه دیگری، عقیم بودن خودرا میپوشانم. تا اندیشه دیگری، مرا روشن میکند، بیان آنست که « آتش جان من »، خاموش شده ومُرده است. تامن با این « روشنائی وامی »، روشنگرجامعه میشوم، جامعه را، روشن نمیکنم، بلکه با این روشنائی، آتشِ جان مردم را میکـُشم، تا آنکه این روشنائی وامی مرا بپذیرند. خدای ایران، روشنگری نمیکرد، و روشنی به کسی وملتی، قرض نمیداد تا آتش جان آنهارا بمیراند، بلکه افتخار خودرا این میدانست، که آتش جان انسانهارا بیفروزد، تا همه انسانها ازآتش جان خودشان، روشن شوند. خودشان، سرچشمه روشنی وبینش گردند، تا خرد انسانها، شعله وتابش آتش جان انسانها باشد. روشنائی که ازآتش جان خود انسانها برنخاسته باشد، نشان عقیم ونازابودن آنهاست و آنها که عـقیمند، عبد وبنده میشوند. فکری روشن است که، ازآتش جان خود انسان، افروخته شده باشد. فکری روشنست که جان خود انسان، آنرا آفریده باشد. این مَـنیدن یا اندیشیدنست که با آن، انسان، « من » و سرفراز و آزاد میگردد.

منوچهر جمالی

https://www.jamali.info/alternate/280612_2

Solange ein anderer für mich denkt, bin ich sein Diener und Sklave. Solange ein anderer Gedanke an die Stelle meines Denkens tritt, bezeuge ich meine Unfruchtbarkeit und bedecke diese mit einem anderen Gedanken. Solange ein anderer Gedanke mich erleuchtet, ist dies ein Ausdruck dafür, dass das „Feuer meiner Seele“ erloschen und erstorben ist. Solange ich die Gesellschaft mit diesem „geliehenen Licht“ erleuchte, erhelle ich die Gesellschaft nicht, sondern ich lösche mit diesem Licht das Feuer der Seelen der Menschen, bis sie dieses geliehene Licht von mir annehmen. Der Gott Irans hat niemanden und keine Nation erleuchtet und ihr Licht geliehen, um das Feuer ihrer Seelen zu löschen, sondern er betrachtete es als seine Ehre, das Feuer der menschlichen Seelen zu entzünden, damit alle Menschen durch das Feuer ihrer eigenen Seelen erleuchtet werden. Sie selbst würden zur Quelle des Lichts und der Sehfähigkeit werden, so dass die menschliche Weisheit Flamme und Glanz des Feuers der menschlichen Seelen sein würde. Das Licht, das nicht aus dem Feuer der menschlichen Seele hervorgegangen ist, ist ein Zeichen ihrer Unfruchtbarkeit und Kargheit, und diejenigen, die wissend sind, werden zu Sklaven und Knechten. Ein klarer Gedanke ist einer, der aus dem Feuer der menschlichen Seele entfacht wurde. Ein klarer Gedanke ist einer, den die menschliche Seele selbst erschaffen hat. Das ist das Sehen oder Denken, durch das der Mensch ein „Ich“ und erhaben und frei wird.

As long as another thinks for me, I am his servant and slave. As long as another thought takes the place of my thinking, I bear witness to my barrenness and cover it with another thought. As long as another thought enlightens me, this is an expression of the fact that the “fire of my soul” has gone out and died. As long as I enlighten society with this “borrowed light”, I do not enlighten society, but I extinguish the fire of people’s souls with this light until they accept this borrowed light from me. The God of Iran did not enlighten anyone or any nation and lend their light to extinguish the fire of their souls, but he considered it his honor to ignite the fire of human souls so that all people would be enlightened by the fire of their own souls. They themselves would become the source of light and the ability to see, so that human wisdom would be the flame and radiance of the fire of human souls. The light that has not emerged from the fire of human souls is a sign of their barrenness and sterility, and those who are knowledgeable become slaves and servants. A clear thought is one that has been kindled from the fire of the human soul. A clear thought is one that the human soul itself has created. This is the seeing or thinking through which a human being becomes an “I” and becomes exalted and free.

– Manuchehr Jamali

 

Categories
az nou sabz va taze shawim zal-e zar va ma چاشنی های اندیشه

The Veneration of Earth

ارجمند کردن ِخاک (جهان خاکی = دنیا) برجسته ترین عبارت بندی «سکولاریته» هست که نخستین بار، زال در فرهنگ ایران، با بانگ بلند میخواهد و حکومت کیخسر و رابدین علت، حکومت بیداد میخواند، چون پشت به زندگی میکند و طالب مرگ میگردد. این گرانیگاه اختلاف خانواده رستم با حکومت زرتشتی بود

منوچهر جمالی

Categories
az nou sabz va taze shawim farhang simorghi kherad sayrmaye falsafi iran secular mysticism zal-e zar va ma چاشنی های اندیشه

Zal-e Zar va Simorgh

با زال زر که فرزند و جفت سیمرغ است
فرهنگ سیمرغی ایران، استوارگردید. این فرهنگ سیمرغیست که
سرچشمه عرفان بطورکلی و بنیاد اندیشه های
مولوی بلخی، به ویژه است
بی زال زر، نمیتوان مولوی بلخی را شناخت
منوچهر جمالی

Categories
farhang simorghi kherad sayrmaye falsafi iran secular mysticism zal-e zar va ma چاشنی های اندیشه

Simorgh or Artha

سیمرغ یا ارتا، خدای ایران، خودش را در هر تنی می«هِشت»، میکاشت، با آن، انباز میشد. از این رو او را «ارتاواهیشت» مینامیدند و هنگامی این تخم از «خوشه خدا» در انسان، آشکار میشد، «بهشت» پیدایش مییافت. بهشت، رویش ِخدا در انسانست، نه اطاعت انسان از الله

منوچهرجمالی

Simorgh oder Artha, die iranische Gottheit, [می » هِشت »] „erschüttete“ sich in jedem Körper, sie säte sich aus und ward so Teil von allem. Daher wurde diese Gottheit auch Artha Vahisht / Artavahisht genannt, und als dieser Same aus der „göttlichen Ähre“ in einem Menschen offenbart wurde, erschien der „Himmel“ oder das „Paradies“ [behesht / بهشت ].

Der „Himmel“ ist die Erscheinung Gottes im Menschen und nicht der Gehorsam des Menschen gegenüber Gott.

Simorgh or Artha, the Iranian deity, [می » هِشت »] “effused” itself into every body, she sowed herself and thus became part of everything. Therefore, this deity was also called Artha Vahisht / Artavahisht, and when this seed from the “divine ear” was revealed in a human being, the “heaven” or “paradise” [behesht / بهشت ] appeared. The “heaven” is the appearance of God in man and not the obedience of man to God.

M. Jamali

Simorgh or Arta, the Iranian deity > see more in this context:

https://www.jamali.info/maghalat/doosti_7

https://www.jamali.info/maghalat/doosti_11

and all search results about Artha on this page

 

 

 

Categories
zal-e zar va ma

زال زر و مـا ۲

بدون ریشه دوانیدن در فرهنگ اصیل ایران
که فرهنگ خانواده سام – زال – رستم
که فرهنگ سیمرغیست
به هیچکدام از آزمانهای خود نخواهیم رسید

زال زر و مـا
مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ایرانست

ZAL-E ZAR: PAGE 1, PAGE 2

***

« داسـتـان » ، چـیـسـت ؟

معنی اصلی « داستان » ، « دیـن » است
شاهنامه که داستانهای ایرانست
یک کتاب ِ « دیـنی » هست ؟

سیمرغ ،« نخستین عنصر،یا مایهِ جهان » بود
« مُرغ »، به معنای« اصل دگـردیسی » هست

سـیـمُـرغ ، همان « رپـیـتـاویـن » میباشد
که پیوند گرمی با خویدی هست
وازاین « مایه نخستین » است
که جهان، بـر کشیده میشود ؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

بُـن ِآفرینندگی
پیوندِ گـَرمی با تـری
یا پیوندِعشق باتازگی است
Synergie، بُـن آفرینندگی

ززُهدِخـُشک ملولم، کجاست باده ناب
که بوی باده، مدامم ، دماغ ، تر دارد
بردر« میخانه عشق »، ای ملک، تسبیح گوی
کاندرآنجا ، « طینت آدم » « مُخـمّـر» میکنند حافظ
باده ، درفرهنگ ایران، پیوندِ « اصل ِ گرمی »
با « اصل ِ تری وتازگی » بود

زمان، سـپـنـجی، یا« یوغی» وآفریننده است
« سـپـنـجـی = سکـولار »
« سپنجی سرای » ، درک عاریتی بودن ِجهان نبود
بلکه درک انسان، به کردار ِخانه ای بود
که درش به هرتازه ای گشوده است تا باهم، جشن بگیرند
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***
representation of artefact

فرهنگ ایران ، فرهنگ فراسوی ادیان و مذاهب است
کورش، آزادی به بت پرستان داد
دینها در آن موقع بت پرستی بودند
اسفندیار، نخستین مبلغ زرتشت، برعکس کوروش بت شکن بود
با زرتشت، جهاد دینی درایران، آغازشد

( جنگ اسفندیاربا رستم ،جهاد دینی بود )

بخشی از سخنان کوروش که بنیاد حقوق بشر است

“همه ي مردم در كشورها و سرزمينهاي زير فرمان من در انتخاب دين, كار و محل زندگي آزادند. تا زماني كه من زنده ام هيچكس اجازه ندارد اموال وداراييهاي ديگري را با زور تصاحب كند. اجازه نخواهم داد كسي ديگري را مجبور به انجام كار بدون دريافت مزد كند. هيچكس نبايد به خاطر جرمي كه اقوام يا بستگان او مرتكب شده‌اند تنبيه شود. من جلوي برده داري و برده فروشي از زن و مرد را ميگيرم و كاركنان دولت من نيز چنين كنند تا زمانيكه اين سنت زشت از روي زمين برچيده شود. شهرهاي ويران شده در آنسوي دجله و عبادتگاههاي آنها را خواهم ساخت تا ساكنين آنجا كه به بردگي به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمين خود بازگردند و …”

D/L as PDF

***

خـرد، اصـل ِرادی
تـاج ، نـمـاد ِ
«مرجعـیت ومعـیاروبهم بستگی»
درنظام اجتماع واخلاق بود
تاج ، درتاریخ ، گرفتار ِتضاد
« ایمان » با « جـوانمردی » شـد

مسئله تاج ، درپیکاربهمن ِزرتشتی
با فرامرزسیمرغی، پسررُستم
جوانمردی فرامرز ، وناجوانمردی بهمن

گوهر ِایـمان، ناجـوانمردیـسـت

اخلاص ِعـمل ِعـلی ، به بهای ناجـوانمـردیـش
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« تــُرنج » ،
یا « گوی سرخ وسپید= دورنگ»
« گـوی ِ بـاز »
نمادِ حقانیت به حکومت درایران

نام دیگر ِتـُرنج، کـواد= قـُباد است

« قباد » ، پیوند یابی دونیرو، از نیروی سومیست
که سرچشمه « روشنی وبینش وحق » میگردد

چراهـرانسانی، قـباد است؟
قباد،به معنای اصل ابتکاروپیشروی ونوآوریست

پـیـوندِ انـدیشهِ شـاهی(= حکومت )
با مفهـوم « قـباد »

شاهی ، « همکاری ِسه قباد یا سه نیرو باهم » اسـت
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

سـرفرازی وسرکـشی ِآتـش
زادگاه ِ آزادیست

1- نزد زال زر، انسان، تخم آتش است
تخم آتش، یعنی « تخم ارتای خوشه » ،
یا تخم سیمرغست. انسان، فرزندوهمگوهرخداست
گوهرانسان، شعله میکشد وگشتگاهِ به گرمی وروشنیست
2- زرتشت، تخم آتش را ازبهشت میآورد
آتش، مخلوق اهورامزدا میشود ، ودیگر،هم گوهرباخدانیست
و اهورامزدا ، دیگر، گوهر خوشه ای ندارد . روشنی ازاین پس
ازمتامورفوز ِ گوهرانسان، پیدایش نمی یابد.
3- دریونان وغرب، پرومتئوس،
آتش را از زئـوس، خدای خدایان، میدزد د،
که از انسانها، دریغ میدارد
4- دراسلام ، الله ، آتش را که ابلیس است ، خلق میکند
ولی ازاو، برضد فطرتش، خمیدن ( =اطاعت ) میخواهد
فطرت انسان، « طینی، برضد آتش » است
فطرت انسان، اطاعت کردن، برضدآزادی ِفطریش هست
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« شعـلـهِ آتـش »
در فـرهـنگ ایـران
اَلاو= ال+ لو= پیچهِ سیمرغ+ عشق ِسیمرغ

درتبری، ال و ال پر= شعله آتش
ا َل = شعله آتش = سیمرغ
ال پَر= شعله آتش= پرتوسیمرغ + پـروبرگِ سیمرغ
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

درفرهنگ ایران
کـعـبه، درهـرخانه ایست

اجاق یا آتشدان،در هـر خـانه ای
تن ِ سیمـرغـسـت که درونش
آتش ِبهرام ، زبانه میکشد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

انسـان، خـانـه است
خـانـه ِ رقـصـان وبال دار
« رقـّاص ِ بـنـّا »
چگونه اصل فـرَشـگـَرد
که اصل رقص است
خانهِ وجودِ انسان رابنامیکند؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

با زال زر که فرزند و جفت سیمرغ است
فرهنگ سیمرغی ایران، استوارگردید. این فرهنگ سیمرغیست که
سرچشمه عرفان بطورکلی و بنیاد اندیشه های
مولوی بلخی، به ویژه است
بی زال زر، نمیتوان مولوی بلخی را شناخت

***

سـیـمــرغ ، خدای مِـهــر
یا « صنم ِسپهرچهارم »
عنکبوتیست که
با تارهای تراویده ازجانش
گیتی یا خانه اش را می تند

خدای ِدی به دین (روز23) ، یا « شنبلید »
عنکبوتیست که « خانه اش، گیتی »را می تند

Metamorphos
= وردنه vartenak
متامـُرفـُز = فـَرگـَرد= فروهـر
بُـن انسان وخدا درفرهنگ ایرانست
عنکبوت ، زنبور عسل
پروانه ، کرم ابریشم
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

ازساختن ِجهان و اجتماع و انسان
تــا
تَـنـیـدن ِجهان و اجتماع و انسان

تـنـیـدن = از« شـیره ِ تـن خـود » ،
« جهان واجتماع وانسان » را بـافـتـن
تـن = تـون = تـیـن ( طین )
تنیدن= تونیدن= تابیدن نخ+ ریسیدن+ پیچیدن+ بافتن
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

راست منشی دکترمصدق ، بی آنکه خود، بخواهد
موجودیت رژیم سلطنتی را زیرسـئوال بـُرد
و همچنین حقانیت رژیم اسلامی- آخوندی را زیرسئوال بـُرده است
واین هنوز از نتایج سحراست
راستی = ارته = ایرج = سیمرغ

***

« خـردِ سـنگی »
خردی که زهدان ِتخمهای جهانست
چرا، خردِسام ِنریمان، سنگیست؟

اقتران «هلال ماه» ، با«خوشه پروین»
نخستین « سنگ= امتزاج» بوده است
که باهـم ، « مـاهِ پــُر» میشدند
ماه پـُر= هلال ماه+ خوشه پروین= ماه پروین
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

سـام ، و خـردِ انسـانی
که درنفی ِمفهوم ِگناه دینی
خودش، ارزش میگذارد

« سـام سـنگی= سام با جام جم »
آسن خرد = خرد سنگی = جام جم
خوشه = پروین = ماهی(سمک)

چرا انسان ، درفرهنگ ایران
هم « تخم گـیـاه»
و هم« ماهی= سمک »، شمرده میشد ؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مهرگان که میترا کانا یا میترا گانا باشد
به معنای زنخدا مهر است که سیمرغ بوده است
نه این میتراس که الهیات زرتشتی، بنام خدای مهر
جانشین سیمرغ ساخته است
آنچه بنام خدای مهر، درمقالات و نشریات ،علم کرده میشود
کسی جز ضحاک نیست که خدای پیمان برپایه قربانی خونی بوده است

***

انـسـان وخـردِ سَـنجـِه ای
یا خرد ِمعـیاری ِاو

سـام ، و خـیـزش خـردِ انسـانی
برضـدِ « گـُناه » و« تـرس »
چرا ، خـردِ سام ، سنگی است؟

خردِ سنجه=آسَـن خرد=خردِسنگی
خرد سَـنجه= خردی که معیارهمه چیزهاست
که خرد سنگی = خرد آیـنه ای = جـام جـَم
میباشد، دربُـن هرانسانی هست

سر ِمـایهِ مـرد ِ سـنگ وخـرد
به گیتی ، « بی آزاری » اندر خورد
فردوسی
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

سـام ، و خـیـزش خـردِ انسـانی
برضـدِ « گـُناه » و« تـرس »
— سـام ، رامـشگـر ِعـارف —
« انـدیـشــه های رقـصـان »

الهی که بنام گناه، میترساند ومیآزارد
برضد زندگی (= اژی ) ست
( اِلاه=اژدهـا= ضحاک )

« بخش نخست »
پهلوان، یـا سـرود ی که نـو میکـنـد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

بنیاد آزادی اقلیت ها و اندیشه درقرآن
این حُکم هست که درسراسرتاریخ اسلام
اجراکرده اند و میکنند وخواهندکرد
رهبران دیگراندیشان را بکـُشید = فقتلوا ائمة الکفر
ولی فرهنگ سیمرغی- زال زری براین استواراست
که دربن هرانسانی،
بهمن وسیمرغ ، یا خدای خرد و خدای مهر است
و کسیکه حکم قتل انسانی را میدهد
نه تنها خدا نیست
بلکه درهرقتلی نیز، خدا را ازسرمیکـُشد

***

کتاب

کُهن گشته این داستانها،ز « مـن »
کنون، نو کـنـد ، روزگارکهن
فردوسی

زال ِزر
یـا زرتُـشــت
جلد دوّم

جنگِ اهـورامـزدا بـا سـیـمُـرغ

بـِنـیـادِ فـلـسـفـه نـویـن ایـران

منوچهرجـمالی

ISBN 1 899167 77 3
KURMALI PRESS
LONDON
2007 MAY
VIEW AS HTML — VIEW AS WORD.DOCVIEW AS PDF

***

فـردوســی
برانگیزنده ِ جُـنـبــش ِ
« نـوشــدن از بُـن ِخـود »

کهن گشته این داستانها ، ز« مـن »
کـنون نــو کـنـد ، روزگار کهـن
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

خـوشــه ای
از تـُخـمـه هـای آزادی
« پیدایش ِ مفهوم آزادی درفرهنگ ایران »
تضاد ِ گـوهری ِ« همه حکومـتها درایـران »
با « فـرهـنگِ ایـران »
چرا حکومت درایران ، همیشه فرهنگ ایران را
مسخ وتحریف میکند ؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

دیـو سـپـیـد کیـسـت ؟
میترا ، یهوه ، پدرآسمانی ، الله
« حکومت »
فرهنگ ایران، برضد « صراط مستقیم » است
آرمان بینش درایران
زیستن در « هـفـتخـوان شگفتی » است،
نه زندگی،طبق ِ« شریعت » یا در« راه راست »
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مسئله این نیست که علم برضد اسطوره است یا نه
مسئله اینست که روشنفکران ما
هم مفهومی غلط از علم دارند،هم مفهومی غلط از اسطوره

***

فرق ِمیان پهلوان ومُجاهِـد
زال ورستم ، مثل ِاعلای پهـلوانی
اسفندیار، مثل ِاعلای ِمُجاهـد
پهلوان، سـپر ِجان (قداست جان)
مجاهد،برای چیرگی ایمانش میجنگد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

رفتن به هفت خوان ِ خیره شدن
برای یافتن ِ چشم خورشید گونه
بررسی ِتجربه رستم
درپیکاربادیـوسـپـیـد
از دوپدیده ِ « ژی و اژی »
درخوان هفتم ، و تفاوت آن
با تجربه زرتشت از« ژی و اژی »
از هنر ِ« راه رفـتـن ، بـادیـده خـود »
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« خـیــره شـدن ِچـشم »
ازشِگـِفتی، به گستاخی و سـرکشی
بخش دوم مقاله
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« خـیــره شـدن ِچـشم »
ازشِگـِفتی، به گستاخی و سـرکشی
1- خیره شدن ِچشم ، از شگفتِ بسـیار،
به – 2 – مبهوت وگیج ومات شدن
وبه بُن بست رسیدن (پـارادُکس )
و3- ازمات شدن، به نگرش ِعمیق ونگاهِ نافذ
و4- ازمات شدن،به گسـتاخی در خـودانـدیـشی
( پیدایش چشم سوم، در زیر ابرتاریک )
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

بـُن ِهستی
تـمـوّج وتحوّل هست
هرموجی که برمیخیزد، شگفتی ِنوین هست
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مـن ، هـسـتـم
چون همیشه، شِـگـفـتی، می زایـم
و ازشگفتی های ِخود، خـنـدانم

« روان » ، پرشگفتست و ، « تن » هم ، شگفت
« نخست ، ازخود ، اندازه باید گرفت »
فردوسی
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

خـردِ سرکش ، بنیاد ِ اجـتـمـاع آزاد است
خـردِ ســرکـَـش
«خـردِ نـیـرومـنـدِ بهـمنی » است
که جـُفـتِ «اکـومـن» است
وازدل تاریکِ سنگ، روشنی ِبینش
را برمیافروزد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

بُن یا فطرت ما، جمشید است که فرزند سیمرغ بود
و سیمرغ ، مرغ پیروزی است
اصل نوشوی ِهمیشگی است
چون همیشه ازخاکسترش، ازنو زبانه میکشد
دشمنان، میخواهند پاسارگاد و تخت جمشید را ازبین ببرند
هرچند الله، خالق بیم است ولی جمشید، ریشه بیم و بیم آوران
را از بُن کند، و درآینده نیزازبُن خواهد کند بود
و جمشید درما ، تخت جمشیدی بزرگترخواهد ساخت
ما سازندگان تخت جمشید ها هستیم

***

ســیـمـرغ
خدای ِسرکش ومتمـرّ ِد و یـاغی
« ارتـای ســرفـراز »
« خـدای ِ جـنـبـشـهای آزادی »
خدائی بسیار خطرناک
که رویاروی همه قدرتها، میایستد
سرکشی« حق » ، در برابر ِ « قانون و حـُکـم و َامـر»
سرکشی«حقیقت»،دربرابر« بینش وآموزه وشریعـت»
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

کتاب

زال ِزر یا زرتشت
یا
جـنگِ اهـورامزدا با سـیـمـُـرغ

« جـلد ِ یکـم »

شاهنامه فردوسی وگرشاسپ نامه اسدی
وبهمن نامه ایرانشاه بن ابی الخیر
گواه برآنند که « خانواده سام، زال ، رستم » ، بنیادگزار
فرهنگ مردمی ایران، برپایه «خرد ِمهراندیش » هستند

منوچهرجـمالی

ISBN 1 899167 71 4
KURMALI PRESS
LONDON
2006 DECEMBER
VIEW AS HTML — VIEW AS WORD.DOCVIEW AS PDF

***

«چـشـم »، نه «آمـوزه»
نگریستن با« چشم ِ خود »
بنیاد فرهنگِ
خانوادهِ زال ِزراست
آموزه = مکتب ، شریعت ، doctrine، Lehre ،…
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

با زال زر که فرزند و جفت سیمرغ است
فرهنگ سیمرغی ایران، استوارگردید. این فرهنگ سیمرغیست که
سرچشمه عرفان بطورکلی و بنیاد اندیشه های
مولوی بلخی، به ویژه است
بی زال زر، نمیتوان مولوی بلخی را شناخت

***

این کدام « من » هست که میگوید ؟
زمن، « هست » تا هست ایران بپای
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

انسان
« وجـودِ ازخود، پـُرسـنـده »
و« ازخـود، یـابـنـده »
« یافتن درجستن »، موجودشدنست

روان انسان = نیـروئی که ، هم میجـوید
و هم به آنچه میجوید ، میـرسـد
هم می پرسد ، و هم پاسخ رامی یابـد
هم گمان وسرگردانیست، وهم یقین وحقیقتست
روان انسان، اصـل ِ تـاشـونده درخوداست
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« وسـوسـه»، نـشـان ِسـیمـرغست،
که ازاللّه ، بنام« ابلیس وَخنّاس »، رانده شده،ولی درخردِانسان، مانده

نشان ِ خدا، یا« نشان ِ بُن آفریننده» (= فطرت)، درانـسـان ودراجـتماع ،
« زخمیست که در نهان ِ» آنهاست

« ابـلیـس» ، همان سـیمـرغـست
که در درون هرانـسانی
به صلیب ، کشیده شـده است،
وهمیشه ازنـو، بـرپـا میخیزد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

چـرا « بـینش بنیادی ِجهان ِهستی »
درفـرهـنگ ایـران
در « جـام جـم » اسـت
نه درقرآن ، نه درگاتا ، نه درتورات، و نه درانجیل ، و نه درکاپیتال، ونـه درکتاب مقدس دیگر …
هـرانـسـانی با جـام جـم ِخـردش،
« انـدازه ِهـمه چـیزها » مـیشـود
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

ازجنگ « اهـورامـزدا» با « سـیمـُرغ » ،
که« خـدای عشق » است
تا جـهـادِِ الـلـّه ، با « سـیـمـرغ »
که هـمان « ابـلـیس» میباشد،
کـه« شــــاه پـریــان» اســــت
و درضمیرهـرانسانی، آشـیانـه دارد

پـَری = فـَری = عـشـق وجـُفـت بـودن
آشـیانه سیمرغ ، در« سـنگ = ابـرسـیاه و آذرخـش »

« سـنگ » ، بـه معـنای
« خانهِ عـشق و وصـال» بوده است
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

چرا خـرد ِ ســا م ، سـنگی بود ؟

چـرا معـنای ِ واژه « سنگ »، واژگونه شد
فرهنگ( فـر+ سـنگ)
پـرسیدن = پرا سنه = فرا+ سـنگ
آسن خرد = خردسـنگـی = خردِ پُـرسـنـده
خـردِ سـنگی ، یا خـردِ هَـمـپـُرس
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

از « عـقـل گـرائی »
بـه « خــرد – زائـی »

سروش ، «خردی که جام گیتی نما» رامیآورد

سـروش سـبـزپـوش
و
جـام یـاقـوتـی جــم
روئیدنِ سبزی وروشنی،ازخون+آب
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« هـمیشه سـبـزبـودن »
غایت فرهنگ ایران، در« زندگی درگیتی » هست
چرا « خـرد ، سـبـزپـوش است » ؟

« غـایـتِ » زال زر
« همیشه سـبزبودن ِ زندگی »، درگیتی است
« غایت » زرتشت ،« همیشه سبزبودن »
درفراسوی گیتی،دربهشت(مینو)ممکن میگردد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« خـرد» ، درفرهنگِ زال زری ،
« کلید همه درهای بسته » بود
نه « اصل روشنگری »!
« دروازه هـسـتی »

«دروازه هستی» را،جز« ذوق» مدان،ای جان
ذوق = جـُفـت شدن حس با محسوس= دروازه
مولوی بلخی

چرا « در» یا « دروازه »
درفرهنگ ایران
همزاد=جناب=جُفت،شمرده میشد؟
« در» و«کلید» هردو،«همزاد=جُفت»هستند
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

زال زر ، انسان را
« انـدازه ومیـزان هـمـه چـیـزهـا »
مـیـدانـد

زرتشت ، بُـن ِ
« اندازه و میزان بودن انسان »
را درفرهنگ ایران ، ازبیخ میکند

فلسفه(= اشوزوشت= دوستِ اشه یا urt) ،
که « اندیشیدن بنیادی » است
با « اندازه بودن انسان »، آغازمیشود
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

تـراژدی ِ فرهنگ ایران
پیکار
برای « یک غایت مشترک »
ولی با« دوشیوه متضاد »است

برای زرتشت،«اصل زندگی» و«اصل ضدزندگی»
بطوربدیهی ، دوچیز روشن ازهمدیگر هستند
مفهوم « روشنی ناب ِ» زرتشت
درجدابودن ومتضادبودن ِکامل«همزاد»،پیدایش مییابد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ماهستند
تنها با پرداختن به سیاست روز، مسائل کنونی ما، حل نمیشوند

« زندگی»، درپیکاربا « ضدزندگی»
تـاریخ ِ فـرهـنگ ایـران
تـراژدی ِ پـیـکــا ر
« زال زر » و « زرتـشـت »
برای « یک غایت مشترک »
ولی با« دوشیوه متضاد » است
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

زال زر، بُـنـیـادگـذار
حـق ِ ســرپـیـچـی
از« دیــن جـهــادی »
درفــرهــنگ ایــران

زال، کاروگفتارواندیشهِ « نیک » را
درشناخت ِ انسان از« هـنگام » میداند
زرتشت، کاروگفتارواندیشهِ« نیک » را
در شناخت « خـواسـت اهورامزدا» میداند

زال زرورستم ، برضدِ« جهادِ دینی»
زرتشت ، بنیاد گذار ِ« جهادِ دینی»
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

زال زر
وحـق بـه سـرپـیـچـی

زال زرورستم ، برضدِ« جهادِ دینی»
زرتشت ، بنیاد گذار« جهادِ دینی»
« ارج ِانسان » درفرهنگ سیمرغی
مفهومیست که بنیاد ِ« سکولاریته»
و« حقوق بشر» است
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

زال زر = « َمـثـَل ِاعـلای انسان »
زرتشت ، « رهـاننده جهان »
« زال زر» یا « زرتـشت »
تنها رسالتی که خدای ایران،سیمرغ
به هرانسانی میدهد :
« آزمایش کردن از روزگاراست »
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

با زال زر که فرزند و جفت سیمرغ است
فرهنگ سیمرغی ایران، استوارگردید. این فرهنگ سیمرغیست که
سرچشمه عرفان بطورکلی و بنیاد اندیشه های
مولوی بلخی، به ویژه است
بی زال زر، نمیتوان مولوی بلخی را شناخت

***

« زال ِزَر» یا « زرتـُشت »
« سیـمـرغ » یا « اهورامزدا»
« مـِهــروخـردِ بـاهـم جـُفـت »
یا
« جنگ ابدی، وکین توزی بی حد »
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

Categories
zal-e zar va ma

زال زر و مـا ١

بدون ریشه دوانیدن در فرهنگ اصیل ایران
که فرهنگ خانواده سام – زال – رستم
که فرهنگ سیمرغیست
به هیچکدام از آزمانهای خود نخواهیم رسید

زال زر و مـا
مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره های ایرانست

ZAL-E ZAR: PAGE 1, PAGE 2

***

کتاب

زال زر وپرسیمرغ

« پـَـر » ، چـیـسـت ؟

چرا خدای ایران ، پـرخود را به هر انسانی میدهد ؟
چرا ما همه ، زال زرهستیم ؟  چرا ما همه جـمشـیدیـم ؟
چرا سیمرغ( خدا اصل نوشوی) به ما ، « پـَـرَش » را میدهد ؟
وچرا به انسان ،« کتابی یا آموزه ای یاشریعتی یا امرونهی ای» نمیدهد ؟

بنیادِ فلسفه نوین ایران
بازال زر، وسرکشی ازخدایانی که انسان را ازاصالت میاندازند،
نهاده میشود

زال زر یا زرتشت ،  جنگ اهورامزدا با سیمرغ  ،  دفتر چهارم
منوچهرجمالی

ISBN 1 899177 87 0
KURMALI PRESS
LONDON
2008 AUGUST
VIEW AS HTML — VIEW AS WORD.DOCVIEW AS PDF

***

زال زر  و پـر ِسیمرغ
« پـر » ، چیـسـت ؟
چرا خدای ایران
پـرخود را به هر انسانی میدهد ؟
چرا ما همه ، زال زرهستیم ؟
چرا ما همه جـمشـیدیـم ؟
چرا سیمرغ( خدا = اصل نوشوی)
به ما ، « پـَـرَش » را میدهد ؟
وچرا به انسان ،« کتابی یا آموزه ای یاشریعتی یا امرونهی ای» نمیدهد ؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

زندگی، مـُقـدس است
خدا هم حق ندارد حکم قتل واعدام بدهد

***

سـبـزی و روشــنی
یا
بینشی که زندگی راتروتازه میکند

بُن جهان ِهستی، سبزوروشنست

«بُن ِهرانسانی»، درفرهنگ ایران
«روشنی وسبزی ِآسمان»است

ای آسمان که برسرِما ، چرخ میزنی
درعشق آفتاب ، تو همحزقه منی
والله که عاشقی و، بگویم « نشان عشق »  :
بیـرون وانـدرون ، همه سرسبزو روشـنی

« خضری» ، به میان سینه داری
درآب حیات وسبزه زاری

همه، سرسبزترازسوسن و ازشاخ گـُلیـم
روح مطلق شده و،   تابـش جـانیـم هـمـه
مولوی بلخی
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

نزدیک به سی سال هست که
رژیم مردمخوار اسلامی ، با همکاری
اپوزیسیون درخارج
، که درکرّنای آزادی میدمد
کوشیدند که با توطئه سکوت ، اندیشه های مردمی وآزادیخواهانه منوچهرجمالی را خفه سازند
وهنوز این دشمنی را با آزادخواهی و فرهنگ ایران
که درآثارجمالی موج میزند ، ادامه میدهند
وبی خبر ازآنانند که آتش ِ اندیشه های فرهنگی او
درایران ، تبدیل به حریق شده است

بگذار ازخیانت خود، تا میتوانند، کام ببرند

***

چگونگی ِ«هـبـوط »
در یزدان شناسی زرتـُشتی

اهورامزدا ، از   روشنی  وسبزیِ آسمان  ،
« تخم» را میآفریند

اهورامزدا،ازعلم(روشنی خود،که اصل بُرّنده است)
همه تخمهارا، فراسوی خود ، میآفریند

سیمرغ( ارتا)، تخمیست، که ازخود، روشن میشود
سیمرغ، آتش فروزاست
( تخمی که خود را میافروزد=آتشی که خود راروشن میکند)

سیمرغ ، تبدیل به همه تخمها(جانها) میشود ودرهمه،خودرادرچهره های گوناگون پدیدارمیسازد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مسئله هبوط درادیان نوری
ومسئله پیشرفـت وتجـدد

فرهنگ ایران
برضد اندیشهِ «هـبـوط »
درتورات وانجیل وقرآن
هبوط = بیرون وفروافکندگی

« خاک »  و « زن »
جایگاه هبوط : فساد و درد ودشمنی

زال زر، تصویر انسان ِ ضدِ هبوطی

پیدایش اندیشهِ« هبوط » درادیان نوری
برضد اندیشه ِ « انسانی که تخم ِخدا هست»

« خدا»، «بُن هرانسانی هست»،
واین بُن، یاخدا را،
نه کسی میتواند بیرون رانـد،
ونه ِالاهی میتوانداورا فروافکند( اهبطوابگوید)
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

اینکه حقیقت، فقط در« مـفاهـیم » پدیدارمیشود
اسطوره ای بیش نیست

***

ازخنده به آنچه تُخمیست
چرابه آنچه تـُخمیست،میخندند؟
چرا درگیتی ، چیزی« ازخودش، نیست»؟
تخم ، یا « آنچه ازخود» ، « هست »

چرا ما
« بی اصالت بودن ِخود » راجشن میگیریم و ازآن ، کام می بریم
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

خـرد ِانـسـان
با
کـشـفِ « جهان ِخـاکی »

خاک را ، ارجمند میکند

کشف جهان ِخاکی،یارستاخیزسیمرغ

سیمرغ ، هنگامی که « خاک» میشود آنگاه ، « خـدا» میشود .
خـدا، درآغاز،« خـدا  نیست »، ودراوج ِ«خاکشُدنِ خود»هست
که « خـدا » میشود

زال زر، درخاک ، « پیکریابی خدا »  را میدید
سیمرغ ، در زال ِ زر(=انسان)شـدن ، خدا میشود

کیخسرو ولهراسب وگشتاسب، ازخاک فرومایه ، روبرگردانیدند

سکولاریته، درفلسفه،جنبش بازگشت به جهان خاکی بود

زال زر، به کیخسرو، برشالوده همین تضاد نظر
درباره « ارزش ِ جهان خاکی »، به گـُزینش لهراسب
به شاهی ، اعتراض میکند ، وآن را « بیداد» میداند ومیخـروشـد که :
« زبیـداد، هرگـز نگـیریم یـاد »
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

آینده، راهی نیست که کسی برای ما ساخته است، وما باید آن راه را برویم
آینده، راهیست که ما باید خودمان بسازیم و خودمان برویم

***

چگونه انسان
بـو قـلـمـون مـیشـود ؟

ازانسانی که اصل ِصورت آفرینیست،
به انسانی که« به آن،صورت میدهند»
واورا به « آلت ، یا وسیله » میکاهند

قدرتمند : آنکه باصورت دادن به انسان ،
انسان را به اندازه ای(معیاری)  میسازد ، که میخواهد

هرقدرتمندی ،  برضدِ انسانهاست
انسان، سرچشمه قدرتست ، چون اندازه همه چیزهاست

بوقلمون چیست ؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

کیست که حق ملت به حاکمیت را درایران ازملت، غصب میکند؟
امام زمان
ملت ایران، حق حاکمیت خود را با اراده خود
تسلیم امام زمان کرده است
پس ملت ایران، اصلا دموکراسی و حقوق بشر نمیخواهد

***

« خـرد »
بـیخـتن ِجان(سیمرغ)
از سوراخهای ِحواس
انسان هـست
خرد، ازحواس، غربال میشود
خود-افشانی ِپروین( بهمن وهما )
ازپرویزن ِخود(خودراازخود، بیختن)
خردِ بنیادی جهان، غربال ِخود نیزهست

انسان ، نائی که نه سوراخ دارد

نائـی بـبـُریـد از نیـسـتان ،    اُســتـاد
بـا نـُه سـوراخ و ، آدمش ، نام نهاد
ای نی ،      تو ازاین لب آمدی در فریاد
آن لب را بین ، که این لبت را ، دم داد
مولوی بلخی
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« خـرد »
اصل ِپـذیـرنـدگی درجهـان
خـرد ، غـربـال هست

خرد،  که بیخ ِآفریننده جهان هست
بیخ ِ هرانسانی نیزهست
بیخ
« گـره، یا اصل پیوند دادن» میباشد

ایرانیان به «ضامن»،« پـذیـرفـتـار» میگفتند.

« پـذیـرفـتـن» ، «جُستن ِجفت ویاروهـمال » ،
برای ِ « باهم  آفریدن» است
هـمال=ham- artha =هم ارتا=هم بـیخ
(راد ، رَتـو، رَد )= بیخ واصل

درفرهنگ ارتائی ،»  خردِسنگی= آسن خرد»
« ضامن ِزندگی » در اجتماعست
« آسن خرد، یا خرد سنگی»
که «مینوی خرد» نیزنامیده میشود
« ضـامـن ِ»
آفرینندگی ونگهداری وساماندهی زندگی در اجتماعست

خرد ، غربالیست که همه چیزهارا می بیزد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

زرتشتیها و ایرانشناسان در تبیعیت از زرتشتیان، این « دوگوهرهمزاد» را درگاتای زرتشت».
درراستای گزینش میان شرّ وخیر( زندگی و ضد زندگی ) تفسیرمیکنند.
انسان باید ژی را برگزیند و برضد اژی بجنگد !  ولی این اندیشه پیشینه ژرف درفرهنگ ایران دارد.
این اندیشه زرتشت ، اندیشه ای برضد فرهنگ اصیل ایران ازتصویر همزاد بوده است . همزاد( ییما=جم) به معنای دوقلوی بهم چسبیده بوده است، ونه دو چیزجداوبریده ازهم که زرتشت گفت .  فرهنگ ایران، براین استواربوده است که همه پیوندهای جهان پیوند مهروعشقی است .  جهان دراثر پیوند یا همآفزینی وهمبغی نیروها پیدایش می یابد .
دوگوهر اصلی جهان درهرچیزی هست که باهم میآفرینند .
این بود که عشق یا مهر، اصل آفریننده جهان درهرچیزی شمرده میشد. درست زرتشت این اصل را با دوگوهرهمزادش از ریشه کنده است ، و بنیاد سراسرجهان را رزم وجهادکرده است . زرتشت ، پیشرو محمدو اسلام بوده است .

***

چراخدای ایران،مادرِزنـدگی
به پیکـر ِ«آهـو» درمیآیـد؟

چرا ، امام هشتم ، علی پسرموسی الرضاء
« ضـامن آهـو=ضامن اصل زندگی» ساخته شد ؟
اصل زندگی را به کردار ِ جفت یا معشوقه خود میپذیرد
ضامن، درفرهنگِ سیاسی ایران، چه معنائی دارد؟
حکومت، ضامن ِمعیشتِ کل ملت دررفاه است

ایرانیان به « ضامن » ،« پـذیـرفـتـار» میگفتند.

« پذیرفـتـن»، جُستن ِجفت ویار، برای آفریدنست

خـرد، « اصل ِپذیرندگی درجهان »
خرد، ضامن ِهمه چیزدرجهانست

درفرهنگ ارتائی،» خردسنگی= آسن خرد»
« ضامن ِزندگی » در اجتماعست
« آسن خرد یا خرد سنگی» که «مینوی خرد» نیزنامیده میشود
« ضـامـن »
آفرینندگی ونگهداری وساماندهی زندگی در اجتماعست

ضامن آهوشدن
« ضامن ِ اصل زندگی شدن، یا ضامن رفاه عمومی شدنست »
و رابطه اش با مفهوم « داد » درایران
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

هیچکدام ازجنبشهای بزرگ غرب ( رنسانس، رُمانتیک ، روشنگری …. ) برپایه ترجمه های علمی زبانشناسان اروپا ازیونان ، پیدایش نیافت ، بلکه این جنبشها ، پیآیند ِ برداشتها ی آفریننده ونوآورانه فلاسفه و هنرمندان اروپا از آثارفکری و هنری یونان، ونفوذ« این برداشتها » بود، که چندان هم ، انطباقی با اصل متون یونانی نداشتند .
با ترجمه ِ متون پهلوی و اوستائی به روش علمی ، و درک شاهنامه با چنین مقولاتی ، کم وبیش ، اندیشه هائی بیرون میآیند که الهیات زرتشتی درآنها، هزاره ها، جایسازی کرده است ، که به نابودی ایران، دررویاروئی با دین اسلام کشید ، و امروزه به درد باززائی ونوزائی فرهنگی ایران نیز نمیخورد، و محتوایشان نیز، بیگانه ازفرهنگ اصیل ایرانست . آنانکه ازآثارمن ، به عنوان کمبود یا نبود مآخذ ، تهمت غیرعلمی بودن، بدان میزنند ، این نکته  تاریخی فوق العاده مهم را هم در پیش چشم داشته باشند . این مقلدان غرب، که گرفتار مفهومی بسیار تنگ ازعلم هستند ، دریابند  که جنبشهای بزرگ غرب هم ، استوار بر درک علمی یونان نبودند . آنچه گوته و شیلر و نیتچه ازیونان گفتند ، و راه را برای وسعت نظردرآلمان گشودند ، فرسخها ازواقعیت یونان باستان ، فاصله داشتند . ترجمه های علمی زبانشناسانه ازآثار افلاطون وسایرفلاسفه یونان، وقرارگرفتن همین « مـآخـذ» ، فقط به زشت وخوارسازی « سوفسطائیان» انجامید ، تا آنکه برداشت انقلابی هِگـِل ازسوفسطائیان، برغم همه این مـآخـذ ، سبب شد که راه برای شناختن سوفسطائیان به کردار ِ« جنبش روشنگری دریونان » بازگردید ، و با این برداشت بود که پروتاگوراس سوفسطائی، با عبارت « انسان، معیار همه چیزهاست Homo  Menzura »، بنیاد گذار حقوق بشر شناخته شد .  این برداشت من ازفرهنگ ایران نیز، چنین نقشی را در نوزائی ایران، بازی خواهد کرد .

***

مفهـوم ِ« دشـمـنی »
در« دیـن جهـادی»  ودر «فرهنگ سیمرغی-ارتائی »

چرا خدای ایران
به پیکـر ِ« آهـو » درمیآیـد؟
آهـو= گیرائی و گریزندگی
پیوندِ«کشش باجستجو» درتصویرشکار
آهو، بازیبائی چشم وخرام دلکشش، دل رامیگیرد ومیگریزد!

چرا ، امام هشتم ، علی پسرموسی الرضاء
« ضـامن آهـو» ساخته شد ؟
ضامن، درفرهنگِ سیاسی ایران، چه معنائی دارد؟
حکومت، ضامن ِمعیشتِ کل ملت   دررفاه است
چرا بهمن ، پسراسفندیارکه درگسترش ِدین زرتشتی درجهاد با سیمرغیان بود ،
عاشق آهو( بیدخت، دخترسیمرغ) شـد؟

« زنخدای مهر= رام = جی= زندگی= بیدُخت» است
« آهـوی رمنده و گریزنده » میشود
تا دل دشمن خود را، در عشق ، شکارکـنـد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مفهـوم ِ« دشـمـنی »
در« دیـن جهـادی»
ودر
«فرهنگ سیمرغی-ارتائی »

ارتـائـیـان : خانواده سام+ هخامنشیان+ اشکانیان

ساسانیان، زرتشتی، و درجهاد با ارتـائـیـان بـودند

چرا خدای ایران
به پیکـر ِ« آهـو » درمیآیـد؟

درفرهنگِ ارتائی- سیمرغی ِایـران
« دشمن » ، انسانی است خـُفـتـه
که میتوان  اورا باتلنگر بـیـدارسـاخت
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مفهـوم « دشـمـنی »
« دشمن »  درفرهنگ سیمرغی ایران ،
نه «اهـریـمـن ِ» زرتـشـتی است
و نه «ابلیس وکافرومشرک وملحدِو مـرتدِ» اسلامی
با «اهریمن » وبا   « کافر= پوشاننده حقیقت »
فقط میتوان « جهاد» کرد

درفرهنگ سیمرغی ِایران
« دشمن » ، انسانی است خـُفـتـه
که میتوان  اورا با   تلنگربـیـدارسـاخت
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

ایـن چـیسـت ؟ که همیشه
«سرگردان وبیکس وآواره» است؟
این سرگردان وبیکس را ،
مهمان کردن ، « سـپنج » دادنست
« حقیقت ِ هـمیشـه نـو و سـرگردان »
« آهـوی وحـشی »
حقیقت، و یاخدا، ویا« مایه ِهستی »
اصل سرگردانی وبیکسی و آوارگیست
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

چرا مزه زندگی ، آهوی وحشی است ؟
رفـیـق ِبیکسان =سیمرغ ورام= آهـو

الا ای آهوی وحشی کجائی      مرا با تست چندین آشنائی
دوتنها و دوسرگردان ، دوبیکس    دد و دامت کمین ، ازپیش وازپس
بیا تاحال همدیگر بدانیم      مراد هم بجوئیم ، ار توانیم
که خواهدشد، بگوئید ای رفیقان     رفیق بیکسان، یار غریبان ؟
مگر« خضرمبارک پی » درآید       زیمن همتش ، کاری گشاید
حافظ شیرازی

آهوی وحشی ، رام ، بیدُخت، دخترسیمرغ است
آهوی وحشی ، وای ِبه ،« خضرفرّخ پی » هست

« آهـو » ، همان « آسو aasu» میباشد، که
هم « سرعت جنبش یک چیزدرخارج» خوداست
وهم
« سرعت دگردیسی یا تحول خودآن چیزدرگوهرش»
میباشد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« مـزه زنـدگـی »
در فرهنگ ایران، در

1 – خـرد بهمنی درهرانسانی ، و
2 – مهر(بستگی ) با داد( حق وعدالت وقانون) ازخـرد انـسان ، و
3 – آفـریدن مدنـیـّتـی که درآن ،
بیم و رزم ورشک ( نابرابری)وخشم وکین نیست ، پیدایش می یابد

این اندیـشه درفـرهـنگ ایران، در
پیکریابی سیمرغ ( ارتا فرورد)
درخرداد وامرداد ، عبارت بندی میشـد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

درجـُستجوی مـزه زنـدگی

سکولاریته
یا
بازگشت هاروت وماروت
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

مـزه ِ زنـد گـی
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

کتاب

چـرازال ِزر
بـه آواز ِ سـیـمـرغ
سخـن میگـُفـت؟

رقـصـیدن ، در اندیـشـیدن ِ بـه آهـنگِ سیمـرغ

زال زر یــا زرتـشـت
( دفـتـر سـوّم )

مـنـوچـهرجـمـالـی

بنیاد فلسفهِ نوین ایران

ISBN 1 899167 82 X
KURMALI PRESS
LONDON
2007 DECEMBER
VIEW AS HTML — VIEW AS WORD.DOCVIEW AS PDF

***

سکولاریته
بازگشتِ زُهـره یا« رام »
در روان هاست
نه « ترجمهِ مفاهیم خشک پیچیده ازغرب»
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

هـوّیت ایرانی، «هومان» یعنی « وهومن» یا
«خردِ زاده ازگوهرخود انسان» است
فرمان، به معنای اندیشه و هماندیشی است
تنها مرجعیت ایرانی، فرمانیست که این خرد به او میدهد
نه قرآن ، نه گاتا، نه کتاب یا آموزه مقدس دیگر

***

ما که بـه آواز سیمـُرغ
سخن میگفته ایم
چرا رقصیدن در اندیشیدن ِ
به آوازسیمرغ را
فراموش کرده ایم؟
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« عـقـل »
تـیغ ِروشـنائی ازآهـن سرد
است که می بُـرّد، وازهم
جدامیسازد

چـرا ، عـقـل ِســرد
نیاز به « گرمی ِ اصـل زندگی » دارد ؟

تضـادِ « عـقـل » با « خـرد»

انسان با « بـسـودن پدیده ها »،
کشفِ راز ِگیتی وزمان را میکند
داستان  عطاروفردوسی ازبزرگمهر
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

ای سیمرغ ای مادرایران
اغلب نزدیک به همه فرزندان تو
سراسر زندگانی خود را صرف اشتباهات کرده اند
وحالا هیچکدام ، نه توانائی و نه دلیری آن را دارند که بگویند غلط کردیم، چون با چنین اعترافی، سراسر عمرشان را به هدر رفته می بینند واین را نمیتوانند بپذیرند
اینست که همه اشتباهات گذشته خودرا بنام
حقیقت وهنرمندی وتنها راه نجات ایران
میستایند
جامعه دموکراسی یا جامعه خرّم
جامعه ایست استواربرپایه گشودگی همه برای رفع اشتباهات همدیگر
نه آنکه یک اشتباه را، بنام حقیقت مقدس یا علمی
برجامعه، حاکم ساخت
هیچکسی، حقیقت را ندارد

***

چرا  انـدیـشـهِ روشـن
درفرهنگ ایران، پیآیند ِ
گرمی ِبُـنمایهِ انسان، هست؟
چرا،عقل برونسوگرا، در روشن کردن،
مِـهـر را مـیکُـشـد ؟
درفرهنگ ایران، گرما، اولویت برروشنی داشت
درزرتشتیگری، روشنی، برگرما، اولویت پیداکرد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

« دروغ »
به معنای « اصل ضدِ زندگی » است
نه به معنای « گفتار ِناراست وکـذ ب »

دروغ ، به معنای « دریدن، وازهم شکافتن
وازهم پاره کردن ِجـان وخـرد » است

معنائی که ما امروزه از« دروغ » داریم
مارا از شناخت فرهنگ ایران، بازمیدارد
VIEW AS HTML
VIEW AS WORD.DOC
VIEW AS PDF

***

ما دوزخی را که در میهنمان ساخته اند
بافرهنگ اصیل ایران
تبدیل به بهشت خواهیم ساخت
ما به بهشت بیگانه نمیگریزیم
فرهنگ ، هنرساختن ِبهشت از دوزخست

***